هرچه كهنتر بترند اين گروه * هيچ نه جز بانگ چو باهوى « 1 » كوه
حظّ خويش از روزگار جوانى بردار كه چون پير شوى نتوانى .
حكايت
پيرى گفت چند سال فكرت مىكردم و حسرت مىخوردم كه چون پير شوم خوبرويان مرا نخواهند ، اكنون كه پير شدم من ايشان را نمىخواهم .
شعر
جوانى گفت با پيرى چه تدبير * كه يار از من گريزد چون شوم پير
جوابش داد پير نغزگفتار * كه در پيرى تو خود بگريزى از يار
و جوانان را از امورى كه از لوازم جوانى است هرآينه ناگزير باشد و عدم ارتكاب بر جميع آنها غ . . . « 2 »
بلى ارتكاب بر بعضى مقدّر و اجتناب از بعضى متصوّر .
قطعه
ديشب دمكى نشسته بودم * كابليس لعين درآمد از در
پس گفت مرا كه ميل دارى * با ماهرخى خجستهمنظر
هامش
( 1 ) - اصل : بانوى .
( 2 ) - يك يا دو كلمه به علت پارگى ورق خوانده نمىشود .