بيت
شيئآن عجيبان هما ابرد من يخ * شيخ يتصبّى و صبّى يتشيّخ
و فرق ميان ايّام جوانى و هنگام پيرى آنكه جوان هميشه بىسببى از اسباب شادمان و خوشعيش و فرحناك ، و پير بىجهتى از جهات ملول و بدعيش و غمناك - « كفاك بالشّيب داء » .
مثنوى
بر آن سر كآسمان سيماب ريزد * چو سيماب از همه شادى گريزد
سيهمويى جهان را غم زدايد * كه در چشم سياهان غم نيايد
غم از زنگى بگرداند علم را * نداند هيچ زنگى نام غم را
مخسب اى ديده ، پيرى برسرآمد * سپاه صبحگاه از شب درآمد
شد از پيرى بناگوشت كفنپوش * هنوز اين پنبه بيرون نامد از گوش
ادب ديگر
آنكه در حالت پيرى از رغبتهاى مخصوص [ دور ] جوانى دور باش ، چه هركه به مرگ نزديكتر از شهوات دور تر .