تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنيس الناس ( فارسى ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١
معهود مىباشد استحمامى فرمود . اتّفاقا خواجه سلمان ساوجى در آن حمّام بود و حال آنكه عبيد ، سلمان را مىشناخت . پس به نزد سلمان رفت و سلام كرد و بنشست و از معرفت و شناختن او تجاهل نموده با سلمان به كلمات مشغول گشت . درين اثنا سلمان از عبيد پرسيد كه شعر مىگويى ؟ عبيد گفت شعر نمىگويم ليكن مىشناسم . پس سلمان گفت بوى فضيلت از سخنت مىآيد ! - ديگر گفت از اشعار سلمان ساوجى كه درين مملكت مىباشد هيچ ياد دارى ؟ عبيد گفت شعر او ياد ندارم امّا شعر زنش ياد دارم ! سلمان گفت شعر زن او كدام است ؟ عبيد گفت از اشعار زن او مرا اين دو بيت ياد است :

غزل « 1 »

من مست خراباتيم و باده‌پرست * در خرابات مغان عاشق و مست مىكشندم چو سبو دوش‌به‌دوش * مىبرندم چو قدح دست‌به‌دست
بعد از وقوع اين حال و قراءت اين مقال سلمان به فراست بدانست كه اين شخص عبيد است . پس او را از حمّام بيرون آورد و به خانه برد و
هامش
( 1 ) - كذا .
أنيس الناس ( فارسى ) — صفحة 391 | ايرج افشار / شجاع