معهود مىباشد استحمامى فرمود . اتّفاقا خواجه سلمان ساوجى در آن حمّام بود و حال آنكه عبيد ، سلمان را مىشناخت . پس به نزد سلمان رفت و سلام كرد و بنشست و از معرفت و شناختن او تجاهل نموده با سلمان به كلمات مشغول گشت .
درين اثنا سلمان از عبيد پرسيد كه شعر مىگويى ؟
عبيد گفت شعر نمىگويم ليكن مىشناسم .
پس سلمان گفت بوى فضيلت از سخنت مىآيد !
- ديگر گفت از اشعار سلمان ساوجى كه درين مملكت مىباشد هيچ ياد دارى ؟
عبيد گفت شعر او ياد ندارم امّا شعر زنش ياد دارم !
سلمان گفت شعر زن او كدام است ؟
عبيد گفت از اشعار زن او مرا اين دو بيت ياد است :
غزل « 1 »
من مست خراباتيم و بادهپرست * در خرابات مغان عاشق و مست
مىكشندم چو سبو دوشبهدوش * مىبرندم چو قدح دستبهدست
بعد از وقوع اين حال و قراءت اين مقال سلمان به فراست بدانست كه اين شخص عبيد است . پس او را از حمّام بيرون آورد و به خانه برد و
هامش
( 1 ) - كذا .