حكايت
گشت عاشق بر اياز آن مفلسى * اين سخن شد فاش در هرمجلسى
چون سواره گشتى اندر ره اياس * مىدويدى آن گداى حقشناس
چون به ميدان آمدى آن مشكبوى * رند هرگز ننگرستى جز به كوى
اين سخن گفتند با محمود باز * كان گدا مىگشت عاشق بر اياز
روز ديگر چون به ميدان شد غلام * مىدويد آن رند در عشقى تمام
چشم بر گوى اياز آورده بود * گوييا چون گوى چوگان خورده بود
كرد پنهان سوى او سلطان نگاه * ديد جانش جوجو و رويش چو كاه
پشت چون چوگان و سرگردان چو گوى * مىدويد از هرسوى ميدان چو گوى
خواندش محمود و گفتش اى گدا * خواستى همكاسگى با پادشا