رند گفتا گر گدايى گوييم * عشقبازى را ز تو كمتر نيم
عشق و افلاسند در همسايگى * هست اين سرمايه بىسرمايگى
تو جهاندارى دلى افروخته * عشق را بايد چو من دلسوخته
ساز وصل است اينكه تو دارى و بس * صبر كن در درد هجران يك نفس
وصل را چندين چه سازى كاروبار * هجر را گر مرد عشقى پاىدار
شاه گفتا اى ز بينش بىخبر * جمله چون بر گوى مىدادى نظر
گفت زيرا گو چو من سرگشتهايست * من چو او و او چو من آغشتهايست
قدر من او داند و من زان او * هردو يك گوييم در چوگان او
هردو در سرگشتگى افتادهايم * بىسر و بىتن به جان استادهايم
او خبر دارد ز من من هم ازو * بازمىگوئيم مشتى غم ازو
أنيس الناس ( فارسى ) — صفحة 173
مساهمون: ايرج افشار
ص١٧٣