گرچه همچون گوى بىپا و سرم * ليك من از گوى محنتكشترم
گوى بر تن زخم از چوگان خورد * وين گداى دلشده بر جان خورد
گوى اگرچه زخم دارد بىقياس * از پى او مىدود آخر اياس
من اگرچه زخم دارم بيش ازو * در پيم هست او و من در پيش ازو
گوى گهگه در حضور افتادهاست * وين گدا پيوسته دور افتاده است
شهريارش گفت اى درويش من * دعوى افلاس كردى پيش من
گر نمىگويى دروغ اى بينوا * مفلسىّ خويش را آور گوا
گفت تا جانم بود مفلس نيم * مدّعيّم مرد اين مجلس نيم
ليك اگر در عشق كردم جانفشان * جانفشاندن هست مفلس را نشان
در تو اى محمود كو معنى عشق * جانفشان ورنه مكن دعوى عشق
أنيس الناس ( فارسى ) — صفحة 174
مساهمون: ايرج افشار
ص١٧٤