اين بگفت و بود جانش از جهان * داد جان بر روى جانان ناگهان
چون بداد آن رند جان بر خاك راه * شد جهان محمود را از غم سياه
گر به نزديك تو جانبازيست خرد * پاى در نه تا ببينى دستبرد
گر ترا گويند يك ساعت درآى * تا تو زين ره بشنوى بانگ دراى
خود چنان بىپا و سر گردى مدام * كانچه دارى جمله در بازى تمام
چون درافتى تا خبر باشد ترا * عقل و جان زير و زبر باشد ترا
ادب ديگر
آنكه كسى را دوست دار كه لايق تعشّق و قابل تعلّق باشد ، و اگرچه اين معنى امرى است غير اختيار . چه هرسرگشته كه به محبوب نامناسب گرفتار باشد و هربختبرگشته كه به معشوق ناجنس متعلّق گردد معاينه در خون خويش جولان كند .
بيت
به خطّ [ و ] خال گدايان مده خزينهء دل * به دست شاه و شى ده كه محترم دارد