در عشق چه جاى بيم تيغ است * تيغ از سر عاشقان دريغ است
عاشق ز نهيب جان نترسد * جانان طلب از جهان نترسد
آن ده كه حصار بيهشان است * اقطاع ده زبونكشان است
بىشيردلى به سر نيايد * وز گاودلان هنر نيايد
گردن چه نهى به هرقفايى * راضى چه شوى به هرجفايى
خوارى خلل درونى آرد * بيدادكشى زبونى آرد
مىباش چو خار حربه بر دوش * تا خرمن گل كشى در آغوش
ادب ديگر
آنكه سلطنت عالم بر يك زمان از محبوب خويش جدا بودن و غافل شدن مقدّم ندارد و مبدّل نسازد و اين معنى را راجح بر آن صورت داند .
گفت اياس « 1 » خاص را محمود خواند * تاجدارش كرد و بر تختش نشاند
هامش
( 1 ) - ( - اياز ) درين اشعار به هردو صورت استعمال شده است .