به دو گفتند چونى سربريده * بگو تا چيست اين جام گزيده
چنين گفت او كه سلطان نكونام * به دست سر بريده مىدهد جام
كسى اين جام معنى مىكند نوش * كه كرد اوّل سر خود را فراموش
ترا بايد كه جان و تن نماند * و گر هردو بماند من نماند
پس در زمان تعلّق و ايّام تعشّق و هوم و ترسناك و هوسناك نبايد بود ، چه گفتهاند :
بيت
عاشق چو مجرّد شد و دل كرد به دريا * گو در دل دريا شو و در دانه طلب كن
و عاشق را وقوع اين وصف دليل تردامنى بود و يكى از قراين افراط محبّت و دليل تعلّق خاطر آنكه صاحب او از كاينات فارغ باشد و نترسد الّا از محبوب خويش كه نه فراغت تواند جست و نه ايمن تواند بود ، و هركس كه در عشق صادق و ثابت بود موصوف اين وصف باشد .
مثنوى
در عشق نگو كه تيغ تيز است * كين عشق در اصل خانهخيز است