تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنيس الناس ( فارسى ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨

مثنوى

هركه اندر عشق صادق آمده است * بر سرش معشوق عاشق آمده است گر به صدقى عشق پيش آيد ترا * عاشقت معشوق خويش آيد ترا
حكيمى را پرسيدند دوست به دست آوردن به يا معشوق گرفتن ؟ گفت دوست گير تا معشوق باشى .

ادب ديگر

آنكه اوّل قدم عاشق در طلب محبوب خويش ترك جان بود و غير از تحصيل رضاى محبوب هيچ ملاحظهء او نباشد . به مرتبه‌اى كه حصول اين دولت بر جان خويش مقدّم داند و بر وقوع ايثار جان شادمان و مبتهج بود ، و چه جاى اين معنى كه باوجود توجّه و اشتغال به جانان ترك جان نداشته باشد .

حكايت

بود آن ديوانه‌اى عالىمقام * خضر با او گفت كاى مرد تمام راى آن دارى كه باشى يار من * گفت با تو برنيايد كار من زان كه خوردى آب حيوان چندگاه * تا بماند جان تو تا ديرگاه
أنيس الناس ( فارسى ) — صفحة 158 | ايرج افشار / شجاع