مثنوى
هركه اندر عشق صادق آمده است * بر سرش معشوق عاشق آمده است
گر به صدقى عشق پيش آيد ترا * عاشقت معشوق خويش آيد ترا
حكيمى را پرسيدند دوست به دست آوردن به يا معشوق گرفتن ؟
گفت دوست گير تا معشوق باشى .
ادب ديگر
آنكه اوّل قدم عاشق در طلب محبوب خويش ترك جان بود و غير از تحصيل رضاى محبوب هيچ ملاحظهء او نباشد . به مرتبهاى كه حصول اين دولت بر جان خويش مقدّم داند و بر وقوع ايثار جان شادمان و مبتهج بود ، و چه جاى اين معنى كه باوجود توجّه و اشتغال به جانان ترك جان نداشته باشد .
حكايت
بود آن ديوانهاى عالىمقام * خضر با او گفت كاى مرد تمام
راى آن دارى كه باشى يار من * گفت با تو برنيايد كار من
زان كه خوردى آب حيوان چندگاه * تا بماند جان تو تا ديرگاه