من برآنم تا بگويم ترك جان * زان كه بىجانان ندارم برگ جان
چونكه تو در حفظ جانى ماندهاى * من به نو هرروز جان افشاندهاى
بهتر آن باشد كه چون جان بر دوام * دور مىباشيم از هم و السّلام
ادب ديگر
آنكه عازم اين صورت و جازم اين معنى بايد كه ايثار جان موجب وصال كلّى و سبب وصال حقيقى و مقدّمهء اتّصال به محبوب و واسطهء ايصال به مقصود داند ، و چون فانى گردد و اصل شود و فناى او متضمّن بقاى او .
مثل
آتش دوزخ بيگانه سوزد و آتش عشق آشنا .
امّا از آن آتش بوى دود آيد و ازين بوى هوا . هركه آتش عشقش سوخت آتش دوزخ بر او نفروخت .
مصراع
النّار يرحم من فى قلبه نار
حكايت
به شب حلّاج را ديدند در خواب * بريدهسر به كف جامى ز جلّاب