گر از عشق آسمان آزاد بودى * كجا هرگز زمين آباد بودى
اگر بىعشق بودى جان آدم * كه بودى زنده در دوران عالم
تنى كز عشق خالى شد فسرده است * گرش صد جان بود بىعشق مرده است
اگر خود عشق هيچ افسون بداند * نه از سوداى خويشت وارهاند « 1 »
مشو چون سگ به خواب و خورد خورسند * اگر خود گربه باشد دل درو بند
گر انديشه كنى از راه بينش * به عشق است ايستاده آفرينش
شيخ عبد اللّه انصارى قدّس اللّه سرّه فرموده كه آدمى را از چهار چيز ناگزيرست : اول نانى ، دوم خرقانى ، سوم ويرانى ، چهارم جانانى .
امّا دوستى ديگرست و عاشقى ديگر ، دوست ديگرست و معشوق ديگر .
و فرق ميان دوست و معشوق آنكه در دوستى محبّت از جانبين بود و در عشق لزوم اين معنى نباشد ، و هرزمان كه عاشق را نهايت صدق حاصل شود اين دولتش ميسّر گردد .
هامش
( 1 ) - اصل : رهانت .