اى همه چيزى به هيچى داده تو * پس چنين دل بر همه بنهاده تو
ليك صبرم هست تا در زير دار * نردبان از زير بكشد روزگار
غرق دنيايى ببايد دينت نيز * دين مده از دست اى جان عزيز
نفقه كن چيزى كه دارى چارسو * لن تنالوا البرّ حتّى تنفقوا
پس بذل بر حاجتمند لازم دار و از بخل احتراز واجب شمار و حاجت مردم برآر ، و الّا بر مقتضى « بشر مال البخيل بحادث او وارث » ، نه مال مدخّر و نه نيكنامى مقرر .
حكايت
يكى زهرهء خرج كردن نداشت * زرش بود و ياراى خوردن نداشت
نخوردى كه خاطر برآسايدش * ندادى كه فردا به كار آيدش
شب و روز در بند زر بود و سيم * زر و سيم دربند مرد لئيم
بدانست روزى پسر در كمين * كه ممسك كجا كرد زر در زمين