گويد اين شرمنده است از نيك وز بد * از برهنه كردن از تو مىرمد
خواجه در مال است غرقه تا به گوش * خواجه را مال است و مالش عيبپوش
پس اگر مال نباشد و به آن مقدار دسترس بود كه در معاش عند القناعه زحمت نبايد كشيد و تنگى نبايد ديد و روزگار را به قناعت و فراغت توان گذرانيد شاد بايد بود و فراغبال و عدم پريشانى حال كه عكس آن از لوازم كثرت مال است غنيمت بايد دانست . چه راحت دنيا و آخرت در فراغت و قناعت بيش است كه در كثرت مال ، « اعش قنعا تكن ملكا . »
قطعه
روزگارى كه ز كس هيچ گزندت نرسد * و اندر آن وجه معاشى به نظامت باشد
ديو از طبع تو مزدورى بىمزد كند * گر زيادت طلبى آنچه تمامت باشد
صحّت و وجه معاش وز كسى بيمى نه * اين سعادت بس اگر زانكه مدامت باشد
حكايت
پادشاهى به چشم حقارت در طايفهاى از درويشان نگاه كرد . يكى از آن ميان به فراست بدانست . گفت اى ملك ما به جيش از تو كمتر و به عيش از تو خوشتر و به مرگ با تو برابر ! پس به فقدان و عدم آن بسيار دلتنگ