شنيدم كه سنگى در آنجا نهاد * ز خاكش برآورد و بر باد داد
جوانمرد را زر بقايى نكرد * به يك دستش آمد به ديگر بخورد
پدر را خبر شد همه شب نخفت * پسر بامدادان بخنديد و گفت
زر از بهر خوردن بود اى پدر * ز بهر نهادن چه سنگ و چه زر
زر از سنگ خارا برون آورند * كه با دوستان و عزيزان خورند
زر اندر كف مرد دنياپرست * هنوز اى برادر به سنگ اندرست
به سنگ اجل ناگهش بشكنند * به آسودگى گنج قسمت كنند
حكما گفتهاند چهار چيز را ثبات و بقا نباشد : سايهء ابر ، دوستى اشرار ، عشق زنان ، مال دنيا .
و نسزد از خردمند كه به بسيارى مال شادى كند و به كمى آن غم خورد ، و بايد كه عزّت آن پيش او بسبب آن باشد كه سبب حصول خرد و موجب وصول ذخيرهء آخرت اندوختن و حاجت مردم برآوردن است .
پس در ايّام غنا و هنگام وفور مال بىوفا كرم و سخا بر بىچيزان و