اندوختن و حاجت مردم برآوردن و آوازهء خويش بلند گردانيدن دان ، نه مجرّد اندوختن و از شرف ادراك و سعادت اكتساب اين آداب محروم شدن .
مثنوى
تو به زر چشمروشنى و بدست * چشم روشن كن همه خرد است
دل مكن همچو زر پرآكنده * تا نگردى چو زر پراكنده
زر ، دو حرف است هردو بىپيوند * زين پراكنده چند لافى چند
هرنگارى كه زر بود بدنش * لاجوردى رزند پيرهنش
هرترازو كه گرد زر گردد * سنگسار هزار درگردد
زر به خوردن مفرّح طرب است * چون نهى وهم و بيم را سبب است
و آنكه خود را به رنج و بيم كشد * زرپرستى بود نه سيم كشد
ادب
آنكه اگر احيانا حادثهاى از حوادث روى نمايد و مالت ضايع گردد اعراض نفسانى به خويش راه مده و غصّه مخور و شكر واجب دان بسبب