و سخا فرع غناست و اگرچه اى بسا فقير كه از جملهء اسخيا باشد و اى بسا غنى كه از زمرهء خسيسان و بخيلان بود .
و تصوّر او آنكه با وجود كثرت مال و امتعه و با وقوع بسطت منال و اقمشه از [ همهء ] معايب سالم و از جملهء قبايح صاين و گرفتاران حاجت و نياز و اسيران طمع و آز مصدّق اعتقاد فاسد او و اعتقاد درويشان و احوال ايشان بر خلاف اين صورت .
حكايت « 1 »
درويشى بىاعتبار با يكى از تجّار در طريقى رفيق شد . چون به شهرى كه مقصدشان بود رسيدند تاجر خواست كه درويش را در وثاق خويش فرود آورد .
درويش از صحبت تاجر انقطاع جسته گفت ميان ما جنسيّتى نيست و كار من برعكس كار تو افتاده ، زيرا كه تو رخت را به چارسو مىكشى و من به يك سو مىنهم ! و تو كالاى خود را بيع مىكنى و من عيب مىكنم !
مثنوى
خواجه در مال است غرقه تا به گوش * خواجه را مال است و مالش عيبپوش
وز طمع عيبش نبيند طامعى * گشت در دلها طمعها جامعى
گر گدا گويد سخن چون زرّكان * هيچ رونق مىنيابد در دكان
هامش
( 1 ) - اصل : حكاية