احترام مىگذاشتند و بهر عنوان به محضرش مىآمدند ، و براى دريافت محبتى اگر چه تبسمى و يا تكلمى باشد به او تقرّب مىجستند ، يكى پس از ديگرى از مسايل و آداب حج سؤالى مطرح مىنمودند . از سخن ارادتمندانش نام و فاميل آن مرد الهى را دريافتيم ( ميرزا احمد سرايى ) ، وقتى كه چمدانها تحويل انبار هواپيما داده شد و اميد پرواز بيشتر به دلها تابش گرفت و همه آماده باش و منتظر دستور بودند ، يكدفعه بلندگو به صدا درآمد كه شمارهء پرواز ما را اعلام كرد و درب باند به طرف ميدان پرواز باز گرديد و به پلكان هواپيما رسيديم ، مريدان حاج آقاى سرايى بدون استثنا مسابقه داشتند بر اينكه فقرات گردن و بلكه حدقه چشم خود را براى صعود حاج آقا پلكان بسازند و در اين امر از همديگر سبقت مىگرفتند .
و پس از آنكه حجاج به داخل هواپيما آمده و مهماندار آنها را به صندلى رزروشدهء خودشان هدايت مىنمودند ، و مسافرين چندان بلد نبودند كه كمربند خودشان را ببندند ، مهماندار هواپيما كمربندشان را مىبست و به آنها كمك مىنمود ، در اين هنگام صداى هواپيما به كسى اجازه سخن نمىداد و قهرا همه را به سكوت وامىداشت . اينجانب و دو نفر همراهانم آخرين نفر بوديم كه داخل هواپيما شديم و با يكلحظه نگاه كه زير پايمان را ببينيم و صندلى خود را پيدا كنيم ، همه را در حيرت سكوت فرو رفته ديديم ، ولى غنچه لبهاى آن عارف وارسته با ياد خدا در حركت و خود را رها ساخته و در عالم ملكوت فرو رفته ديديم . او دوشش را به پايين انداخته و سر و گردنش را منحنى كرده و مژگان خود را به روىهم گذاشته ، و با هيبت ايمان و يقين روى صندلى ، خود را با ياد خداوند مشغول و از عالم مادى رها ساخته بود . مجموع همين حالات هر بيننده را به عالم ديگرى دلالت مىكرد ، و به ياد خداوند متعال مىانداخت .
در محضر الهى
در اين هنگام ، ما هم مانند ديگران روى صندلى قرار گرفتيم ، و از دستورات