شد ، او را با همان حال در كنار خود نشانيد . سپس ، مأمون رو به آنها كرد و از مناقب و فضايل قضاوت و قضات عادل و حكام نيك سخن گفت و ابتدا به يوسف بن واقد پيشنهاد كرد تا تصدى قضاوت بلخ را بپذيرد ؛ ولى آن مرد بزرگ پيشنهاد مأمون را نپذيرفت و با عذر پيرى و ناتوانى جسمانى از قبول اين سمت خوددارى كرد . بعد از آن رو به خلف كرد و از او خواست تا پست قضاوت بلخ را قبول كند . خلف گفت : من مرد صالحى نيستم و سزاوار نيست كه مرا به قضاوت منصوب دارى . مأمون از اين سخن خاموش شد و چشمهايش پر از اشك گرديد . وقتى مأمون از اين دو مرد بزرگ نااميد شد ، با خود گفت اگر اين منصب را به سومى پيشنهاد كنم او نيز آن را رد خواهد كرد ؛ بنابراين رو به ابن رماح كرد و گفت : عمامه و طيلسان سياه بپوش . ابن رماح گفت : من سزاوار اين مقام نيستم تا عمامه سياه بر سر گذارم و طيلسان سياه بر تن كنم ؛ زيرا جوان هستم و جوان نبايد به مقام قضاوت منصوب شود . مأمون گفت : من هم جوان هستم و اين دولت نيز جوان است و دستور داد تا لباس قضاوت بر تن او بپوشانند .
برخى از دوستان خلف بن ايوب به او اعتراض كردند و گفتند : تو حامى ابن رماح گشتهاى ؟ خلف در جواب آنها گفت : اگر او را از بغداد تا بلخ بر گردن خود سواره بياورم هنوز يك حق او را ادا نكردهام . از ابن رماح روايات فراوانى نقل شده است « 1 » .
ذهبى مىنويسد : عبد اللّه بن عمر بن ميمون بن رماح بلخى از محدّثان برجستهء بلخ بود ، وى رواياتش را از طريق مالك ، حماد بن زيد ، معتمر بن سليمان و از راويان ديگر نقل كرده است . نيز راويانى چون ، اسحاق بن راهويه و الذهلى ، ابراهيم بن ابى طالب ، جعفر بن محمّد بن سوّار و محمّد بن عبد الوهاب رواياتى را از او نقل كردهاند . او همچنين مىافزايد كه ابن رماح مردى ديندار و با ايمان بود . ذهلى او را ثقه مىدانست . وى در ماه ذى القعدهء سال 234 ه . وفات كرد « 2 » .
عبد اللّه بن عمر بن رماح گفت : بر امام مالك وارد شدم گفتم : اى ابا عبد اللّه ، آنچه كه در نماز است يا واجب يا مستحب و يا نافله است ، آنگاه مالك گفت : اين حرف زنادقه
هامش
( 1 ) - فضايل بلخ ، ص 162 .
( 2 ) - سير اعلام النبلاء ، ج 1 ، ص 12 .