اين غزل از اوست :
نمىدانم چرا از هيچكس يارى نمىبينم * ز دلداران عالم جز دلآزارى نمىبينم
ز مشرق تا به مغرب دوستان را امتحان كردم * جفاها ديدهام يار وفادارى نمىبينم
ز بس نوشيدهاند از جام بىفكرى مى غفلت * جهانى سربهسر مستند هوشيارى نمىبينم
طبيب از درد پنهانم چه آگه شد به من گفتا * تو را اندر بدن جز عشق آزارى نمىبينم
چه بلبل از گلستانهاى عالم چيدهام گلها * به غير از روى او گلزار بىخارى نمىبينم
به درياهاى لطف رحمت يزدان نظر كردم * ترحّم گر كند ايزد گنهكارى نمىبينم
بهاى يك نگه گر دلبر من جان همىخواهد * در اين عالم خريدارى بجز ( قارى ) نمىبينم
قاسم
ملا قاسم سامنى ملايرى
از فاضلان نيمهء اول سدهء چهاردهم ، بيشتر اشتغالش به ادبيات عرب بود ، اديب شاعر و به نامش « قاسم » تخلص داشت ، كتابهاى « حاشية البهجة المرضية » و « حاشية مغنى اللبيب » و « حاشية الفوائد الضيائية » از اوست .
قاسم
شيخ محمد قاسم فرزند شجاع الدّين نجفى
در نجف اشرف چشم بدين جهان گشود و در همانجا علم بيندوخت ، فاضل اديب شاعر با تخلص « قاسم » ، پس از سال 1070 درگذشت .
اين بيت از اوست :
هركس نيازمند كسى شد به صورتى * ( قاسم ) نياز برد بدرگاه بىنياز