تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاعران فارسى سرا ( فارسي ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
بيا ساقى اى مونس دوستان * بزن خيمه اندر سرا بوستان كه فصل گل و لاله و عبهر است * ز گل بوستان احمر و اخضر است

فنائى شيخ محمد حسن فرزند على محمد بيهودى قائنى

عالمى عارف ، در قائن به سال 1282 پاى بدين جهان نهاد ، و پس از تحصيل در نجف اشرف به زادگاه بازگشت و به ارشاد پرداخت و مؤلفاتى چون « ترجمه و شرح لهوف » و « تنزيهات الاصول » و « شرح دعاى كميل » و « شرح دعاى سحر » از خود به يادگار گذاشت . اشعارى دارد نيكو با تخلص « فنائى » ، بيشتر در مدايح و مراثى حضرات معصومين عليهم السلام . در مثنويى گويد :
چون‌كه رنگين مىشود بازار عشق * دست و پا از خون شود گلنار عشق بس فنائى وقت قيل و قال نيست * تشنگان وصل را احوال نيست از برون گويند كو آب فرات * وز درون پويند كو آب حيات صد هزاران شط جو در دستشان * آب باشد مست چشم مستشان گرچه خواهم بگذرم زين گفتگو * نيست ممكن چونكه مىگويد بگو دفعهء ديگر سخن آغاز كن * چونكه گشتى مست كشف راز كن كنز مخفى بود چون محبوب كل * زان شدش لازم ز خلق آن رسل از محبت چيد اين دستگاه را * تا ببيند عاشقان راه را خواست خودبينى كند چون برملا * لازم آمد داستان كربلا چون‌كه بحر حب او طغيان نمود * عاشقان وصل را عطشان نمود كار عاشق زان عطش بگرفت اوج * آرميده بحر از آن آمد بموج زان عطش آن بحر طغيانها كند * آن‌چنان جوشد كه طوفانها كند