خويش را بين ببر دوست نباشد راهى * بسر كوى تو رهيافتگان مستانند
پيش نوك مژه و تيغ دو ابرو صنما * بدل و جان سپر انداختگان مستانند
قومى آشفتهء خُم در خَم زلف ساقى * جعد مشكين ترا شيفتگان مستانند
دوش بسرود مرا هاتفى از عالم غيب * كه به مهر تو در آميختگان مستانند
قصه كوته كن و برگو سخن نغز ( سحاب ) * غرض اصلى از اين كون و مكان مستانند
و نيز مىگويد :
اى نسيم سحر از لعبت خندان خبرى * وى حيات ابدى مردهدلانرا نظرى
دوش در انجمن مغبچهء بادهفروش * بشنيدم كه همىگفت مهآسا پسرى
باغبان سرو من و سرو تو مانند همند * ليك اين راست بسر قُمرى و آن را قَمَرى
چه قمر رشك فلك خيل ملك حيرانش * كه خدا كرده چسان روح مجرد بشرى
ساقيا وقت غنيمت شمر و باده بيار * پيش از آن كز تو و از جام نماند اثرى
تا صف حشر شود باد صبا مشكفشان * بسر كوى قرارش اگر افتد گذرى
رشحهاى از يم قدرت بفشان باز ( سحاب ) * مزرع طبع تو از نظم تو يابد ثمرى
سحرى عبد الرحيم سحرى ، محمد
نامش محمد و به عبد الرحيم مشهور ، عالم عارف و فاضل دانشمند نيكونگارش ، از دانشمندان و شاعران سدهء سيزدهم ، « حلاوة المناجاة » وى داراى شور و حالى است .
چنين گويد :
تعالى اللّه زهى فياض مطلق * بَرِ او مستحق چون صاحب حق
خوش آن رهرو كه درد خويش داند * بران دارالشفا خود را رساند
غريبى را كه باشد مبتلايش * باستقبال مىآيد دوايش