تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاعران فارسى سرا ( فارسي ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
گريه و زارى مدامش كار بود * انس با غير نبيّش عار بود بعد چندى باز آمد دل ملول * از براى ديدن قبر رسول تا كه روزى دخت ختم المرسلين * گفت با زوجش امير المؤمنين كى پسر عم قلب من بگرفته غم * هستم از هجر پدر اندر الم از اوان فوت بابم تا به حال * نامده بر گوش من صوت بلال كن طلب آن را كه آيد اين زمان * مثل ايام پدر گويد اذان پس بقول حضرت خير النسا * خواست آن سرور بلال باوفا امر فرمودش اذان گويد بلال * شايد از قلبش رود زنگ ملال پس به امر حيدر و بنت رسول * قول ايشان را بجان كرد او قبول گفت او اللّه اكبر چار بار * بعد از آن توحيد ذكرش شد دوبار چون محمد را رسول اللّه گفت * فاطمه با قلب محزون آه گفت نام بابش را چه زهرا زان شنيد * صيحه و آه و فغان از دل كشيد حالت غش آمد اندر فاطمه * شد امير المؤمنين در واهمه گفت با وى كى بلال نامدار * ما بقىّ اين اذان را واگذار فاطمه نام پدر را چون شنيد * جامهء بىطاقتى بر تن دريد بيهشىّ و غش هويدا شد در او * رفت از دنيا اذان ديگر مگو مطِّلع شد چون بلال از اين مقال * كرد او ترك اذان و گشت لال هم ز بعد از فوت شاه انس و جان * او نگفتا از براى كس اذان صاحب مجمع نوشت با ميل و عشق * فوت آن را بود در شهر دمشق رفته از طاعون از اين دار فنا * سوى جنت كان بود دار بقا مدفنش را گفته در باب صغير * بوده او اندر حياتش بس دلير عمر او بوده است در شصت و چهار * زندگى كرده است اندر روزگار نيز فرموده است آن عالىنسب * فوت آن را بوده در شهر حلب