گريه و زارى مدامش كار بود * انس با غير نبيّش عار بود
بعد چندى باز آمد دل ملول * از براى ديدن قبر رسول
تا كه روزى دخت ختم المرسلين * گفت با زوجش امير المؤمنين
كى پسر عم قلب من بگرفته غم * هستم از هجر پدر اندر الم
از اوان فوت بابم تا به حال * نامده بر گوش من صوت بلال
كن طلب آن را كه آيد اين زمان * مثل ايام پدر گويد اذان
پس بقول حضرت خير النسا * خواست آن سرور بلال باوفا
امر فرمودش اذان گويد بلال * شايد از قلبش رود زنگ ملال
پس به امر حيدر و بنت رسول * قول ايشان را بجان كرد او قبول
گفت او اللّه اكبر چار بار * بعد از آن توحيد ذكرش شد دوبار
چون محمد را رسول اللّه گفت * فاطمه با قلب محزون آه گفت
نام بابش را چه زهرا زان شنيد * صيحه و آه و فغان از دل كشيد
حالت غش آمد اندر فاطمه * شد امير المؤمنين در واهمه
گفت با وى كى بلال نامدار * ما بقىّ اين اذان را واگذار
فاطمه نام پدر را چون شنيد * جامهء بىطاقتى بر تن دريد
بيهشىّ و غش هويدا شد در او * رفت از دنيا اذان ديگر مگو
مطِّلع شد چون بلال از اين مقال * كرد او ترك اذان و گشت لال
هم ز بعد از فوت شاه انس و جان * او نگفتا از براى كس اذان
صاحب مجمع نوشت با ميل و عشق * فوت آن را بود در شهر دمشق
رفته از طاعون از اين دار فنا * سوى جنت كان بود دار بقا
مدفنش را گفته در باب صغير * بوده او اندر حياتش بس دلير
عمر او بوده است در شصت و چهار * زندگى كرده است اندر روزگار
نيز فرموده است آن عالىنسب * فوت آن را بوده در شهر حلب
شاعران فارسى سرا ( فارسي ) — صفحة 109
مساهمون: السيد أحمد الحسيني الاشكوري
ص١٠٩