براى من فرستادند .
بودند اشخاصى كه در اروپا آمدند و اينها سختى زندگانى مرا ديدند ، با من كمك كردند و اسامى آنها را يك روزى منتشر مىكنم ، زيراكه امروز هنوز امنيت كافى را در اين مملكت نمىبينم كه كسانى كه در آن روزهاى بدبختى سيد ضياء الدّين به او كمك كردند به شما معرفى كنم . از فرانسه ، از آلمان ، از سويس ، از ايطاليا ماشينهائى خريدم و به ايران فرستادم . از ايران ، از مطبعهء روشنائى قالى مىخريدند و براى بنده مىفرستادند ، تاجر قالى شدم ( رئيسالوزراى ايران مسيو روحانى تاجر قالى شده بود ) .
يك روزى احمد شاه مرحوم من را در اروپا ديد . گفت : « شنيدم كه ره افغان مىروى ؛ چرا . » گفتم :
« براى اينكه نمىخواستم تسليم ارادهء شاه و وزير يا شاه امروز بشوم . ترجمه مىكنم ، حمالى مىكنم و تسليم ارادهء كسى نمىشوم ، كار براى من ننگ نيست . » و ننگ نبود . بيست و سه سال از مملكت خودم دور بودم . سردار سپه سفارت رم را به من داد ، قبول نكردم . خودم را تنزيل ندادم . خودم را كوچك نكردم ، براى مقام ، رئيس الوزراء نشدم . در سنهء 1931 ميلادى مؤتمر اسلامى كنگره اسلامى در فلسطين تشكيل شد .
مرا دعوت كرد . خرج سفر مرا هم فرستاد ، پس از آنكه وارد شدم ، مرا ديد و مرا شناخت . مرا منشى كل مؤتمر اسلامى كردند ، رئيس كميتهء اجرائيه كردند ؛ نايبرئيس كنگره كردند ، ولى من متأسف بودم كه چرا در موقعى كه مملكت من محتاج به خدمات من است ، من در مملكت خودم نباشم . در سنهء 1934 يك قطعه زمين باير بىآب و علفى در فلسطين خريدم ؛ زيرا تجارت قالى را هم در فلسطين مىكردم . اتفاقا تاجر بدى هم نبودم از منافع خودم هم راضى بودم . خدا چنين خواسته بود كه در هر كارى داخل شوم در ضمن عمل يك بصيرتى پيدا كنم و اتفاقا آنوقتى كه رئيسالوزراى ايران شدم ، بصيرت پيدا كرده بودم . زيرا مدت ده سال در تمام جريانات سياسى و اقتصادى مملكت وارد بودم ، مدرسه چه چيز است ؟ انسان مىرود كتاب مىخواند ، من در مدرسهء آفاق و انفس بودم . در آن موقع فرستادن پول از ايران مشكل بود . ( آقايان ! آنچه عرض مىكنم خارج از موضوع نيست و چون بيست و چهار سال در اين مملكت نبودهام براى هر سال يك ساعت ، بيست و چهار ساعت حق حرف زدن دارم . يك جلسه نمىخواهيد ، بماند براى جلسه ديگر . چون اين اظهارات لازم است . )
فرستادن پول از ايران مشكل بود . اسعار خارجى مشكل بود ، روزى با قونسول ايران آقاى مكرم نورزاد كه در سويس بودند ، صحبت كردم . گفتند : « عريضهاى به اعليحضرت پهلوى عرض كنيد . » گفتم :
« من عريضه عرض نمىكنم . يك توضيحاتى به شما مىدهم اگر خواستيد جزء راپورت وزارت امور خارجه عرض كنيد . »
ايشان با كمال شجاعت و جوانمردى قبول كردند بنويسند و راپورت بدهند و نترسند كه از قصر سعدآباد كلهء اروپا با اشعهء نامرئى كنده شود ، راپورت داد كه سيد ضياء الدّين چنين مىگويد . اعليحضرت پهلوى هم محبت كردند و اجازه دادند كه از عايدات مطبعهء بنده دو هزار ليره براى من بفرستند ( در اين
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 459
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٤٥٩