كه نه مصلح بود و نه انقلابى و مأمور بود كابينهء محلّلى تشكيل دهد تا از ترس او مردم به سردار سپه ملتجى شوند و به او اهميت بدهند تا او به مقصود خود برسد . هرگاه قانون مجازات عمومى در آن زمان بود ، آقا را من روانهء دادگاه مىنمودم . چون قانون نبود و عقاب بلابيان هم بىمورد است و آقا مشمول فقرهء دهم از مادهء 12 قانون انتخابات است كه : « مقصرين سياسى كه بر ضد اساس حكومت ملى و استقلال مملكت قيام و اقدام كردهاند ، حق انتخاب شدن ندارند » .
در آخر دورهء ششم كه انتخابات دورهء هفتم شروع شده بود دولت مداخله مىكرد ، توسط مرحوم تيمور تاش از شاه وقت ملاقات خواستم و اظهار نمودم كه اگر دولت مىخواهد بر خلاف مصالح مملكت اقدام كند و قراردادى منعقد نمايد ، مثل اينكه وثوق الدوله از نظر گذشتن قرارداد ، در انتخابات دورهء چهارم مداخله كرد ، البتّه انتخابات دورهء هفتم هم بايد آزاد نباشد ؛ ولى اگر شاه مقصودى غير از صلاح مملكت ندارند ، خوب است كه در انتخابات مداخله نكنند تا نمايندگان حقيقى مملكت به مجلس وارد شوند و از مصالح عمومى دفاع نمايند . شاه تيمور تاش را خواست و از او سؤال كرد مگر در انتخابات مداخله مىكند . جواب داد : نه . پس از آن گفت دكتر مصدق را قانع كنيد كه جعليّات را تكذيب كند . در اطاق تيمور تاش از انتخابات طهران كه دخالت دولت اظهر من الشّمس بود مذاكره شد ؛ چنين اظهار نمود كه در حضور اعليحضرت غير از آنچه گفتم چيز ديگرى نمىتوانستم بگويم ؛ بيائيد باهم صلح كنيم و ليست مشتركى كه شش نفر از دولت و شش نفر از ملت باشد ( مدرس - مشير الدوله - مستوفى الممالك - مؤتمن الملك - تقىزاده - دكتر مصدق ) ترتيب دهيد و قضيّه را به اين طريق حل نمائيم . چون راهحلى كه مرحوم تيمور تاش پيشنهاد نمود ، با نظر من كه آزادى انتخابات بود تطبيق نمىكرد ، انتخابات به همانطورى كه دولت مىخواست جريان خود را طى كرد ! !
معروف است كه بعد از خاتمهء انتخابات مرحوم مدرس از رئيس شهربانى وقت پرسيد كه : « در دورهء ششم من قريب 14 هزار رأى داشتم ؛ در اين دوره اگر از ترس شما كسى به من رأى نداد ، پس آن رأيى كه من به خودم دادم كجا رفت ؟ »
اينست مختصرى از مفصّل انتخابات آن دوره و ادوار بعد ، طرز ورود آقا بعد از 22 سال به ايران و اينكه فورا از يزد انتخاب شدند ثابت مىكند كه آقا باز براى كارى مأمور هستند . بسيار جاى تأسف است كه وعدههاى سهيلى و تدين راجع به عدم دخالت در انتخابات لباس عمل نپوشيد . در هركجا هم كه تحت نفوذ واقع نشدند استفادات بسيار نمودند و ناموس مملكت را به باد دادند . اى كاش اين قبيل اشخاص يك روز اگر مىشد شاگرد دبستان سيد يزدى بودند . شخص موثقى نقل مىكرد كه در زمان صدارت حاج ميرزا حسين خان سپهسالار ، به امر ناصر الدّين شاه ، كسى را مىبردند بكشند ، در جواب سؤال سپهسالار ، گفتند كه سيد يزدى سارق است كه از خانهء ظهير الدوله اشياء مهمى سرقت كرده است . سپهسالار او را خواست و گفت كه چون تو اولاد رسولى توبه كن تا نزد شاه از تو شفاعت كنم . سيد يزدى گفت من دزدم ولى
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 434
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٤٣٤