بانگى ز مزار آيد كاى مرد دلآگاه * بر وادى عز و شرف افراز تو خرگاه
زنهار كه اندر دل تو غم بفزايد
* * *
تلخ است اگر صبر ، بهل تا ظفر آيد * مقصود به كام تو شود چون شكر آيد
مفتاح فرج بايد قدرت به درآيد * از تخم تعب ميوهء عزّت ثمر آيد
زنهار كه اندر دل تو غم بفزايد
* * *
اى عالم اسرار تو دانى و گواهى * ما را بجز از حب وطن نيست گناهى
با خصم قوى پنجه و با حال تباهى * يا رب بجز از درگه تو نيست پناهى
راضى مشو اندر دل ما غم بفزايد
* * *
شرح
( 15 ) - عكس اصل نامه در كتاب كليشه شده است .
( 16 ) - اينك خاطرهاى از زبان صبا كه ضمن يادداشتهاى عليرضا صبا در مجلهء راهنماى كتاب درج شده است : « مولانا الاعظم مرحوم سيد احمد اديب پيشاورى استاد بزرگوارم از مرحوم محمود خان ملكالشعراء رضوان اللّه عليه براى من حكايت كرد كه مرحوم ملكالشعرا فرمود :
تابستانى همراه جدّم به نياسر ييلاق كاشان رفتم . روزى در صحبت جدّ خويش مرحوم فتحعلى خان ملكالشعراء به قصد تفريح در بيدستانى در سايهء درختان ، كنار جوئى نشسته ، تماشاى صحرا و جمال زيباى طبيعت را مايهء استفادهء خاطر قرار داده از گذشتهها سخنها در ميان بود . پيرى از دور ديده شد . جدّ عاليمقام احضار پير را امر فرمود . نوكرى ، پيرمرد را به نزديك ما آورد . جدّم او را نوازش كرد ، پهلوى خويش نشاند و از حال و گذشت روزگارش پرسيدن گرفت . دهقان سالخورده در ضمن شرح حال خويش گفت :
من در جوانى به قدرت و توانايى در تمامت اين دهات مثل بودم و تنها به مايهء بازوى قوى و نيروى و توان تن در صحرا و كوه راهزنى بنام بودم .
روزى در عبور از اين دشت بر كنار همين جوى يكتن يهودى نشسته ديدم كه با نان و پنير و پونه ناهار مىشكست و خرسوارى زيبا كه برگ و سازى بنوا داشت بر كنارى بسته بود . يهودى و خرش را لقمهء مهيّا و شكارى بىدردسر و غوغا يافته به ربودن الاغ شتافتم و افسار بر سرش زده سوار شدم . چند قدمى كه خر برداشت از پشت سر دستى به كمرم رسيد و از خر به زمين افكند . ديدم يهودى است كه به آسانى مثل منى را از بالاى خر ربود و افسار خر را بهجاى اولين بست و خود آسوده بر كنار جوى نشست و همچنان نان