تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢
مرحوم ممتاز الدوله گفت : « من صبح به سه نفر در وزارت عدليه گفتم استعفا بدهند » ( يكى از سه نفر وزارت عدليّه كه در خاطر دارم صدر الاشراف بود ) . سه نفر وزارت داخله عدل الملك معاون ، مهذب السلطان رئيس كابينه و يكى از پسرهاى نايب‌السلطنه كامران ميرزا كه رئيس ادارهء تفتيش بود . من فوق‌العاده عصبانى شده به ممتاز الدوله گفتم : « بسيار كار بىجايى كرده‌ايد . » گفت : « چه كنم ؟ بگذارم بيچاره‌ها را بكشند . » گفتم : « اين اقدامات ثابت مىكند كه وزراى دولت به جمعى مجهول الهويّه فراش‌باشى شده‌اند كه آنها هرچه گفتند از حق و باطل فورا به‌موقع اجرا بگذارد . و هيچ تصور نمىكنيد كه اين رويّهء سست و نحيف به كجا منجر مىشود ؟ لهذا من تكليف مىكنم يا جدا گرفتارى اعضاى كميته را تصميم بگيريد نه قولا بلكه به موجب تصويب نامه‌اى كه به امضاى همگى برسد و يا همين‌الان استعفا داده برويم منازل خود . » وزراء در مقابل اين تكليف سكوت اختيار كردند . فقط حكيم الملك كاملا با تكليف من موافقت كرد . پس از سكوت يك دقيقه ، من تكليف خود را تكرار كردم . هنوز جوابى از سايرين نگرفته پيشخدمتى وارد شده به گوش مستوفى الممالك حرفى گفت . ايشان رفتند بيرون . پس از چند دقيقه برگشتند با رنگ پريده . كبريتى درآورده سيگارتى آتش زده گفتند : « من هم به عقيدهء وزير داخله هستم . » اين حرف وضع را به كلى عوض كرد و سبب شد كه تصويب‌نامه به طورى كه تكليف كرده بودم حاضر و امضاء شد و به من دادند . از حسن اتفاق كسى كه منتظرش بودم همان روز صورت مؤسسين كميتهء مجازات را به من آورد . تلفن كردم ماژور اووال رئيس ژاندارمرى و وستال رئيس نظميه آمدند . اما به خاطرم رسيد عصر پنجشنبه است و وقت كار گذشته است . صلاح نديدم اسامى را بگويم . وضعيت را از رئيس نظميّه پرسيدم . از همان جواب‌هاى بىمصرف داد . گفتم : « خواستم در حضور همشهرى خودت يادآورى بكنم اگر بناست در پايتخت مملكت دو ماه قتل‌هاى مكرر واقع شود و نظميّه با همهء وسائل خود از پيدا كردن مرتكبين عاجز بماند ، در ايران آدم كم نيست كه رئيس نظميّه بشود . ديگر لزومى نداشت شما را با مخارج گزاف از سوئد استخدام نمايند . » پس از ملامت و تأكيد گفتم : « فردا جمعه دو ساعت به ظهر مانده هر دو بيائيد به امامزاده قاسم » ( سلطان على خان ، وزير دربار ، آن باغ خودش را به اختيار من گذاشته بود كه تابستان را آنجا بگذرانم ) . جمعه در ساعت ده حضرات آمدند . ولى باز صلاح نديدم روز جمعه كه ادارات تعطيل است اسامى را بدهم . از چگونگى اوضاع پرسيدم و تأكيد كردم كه : « تا فردا كه شنبه است بلكه ان‌شاءالله سراغ خوبى به دست بياوريد . من در صاحبقرانيه به جلسهء وزراء بايد بروم . شما در هر صورت قبل از ساعت ده صبح بيائيد مرا ببينيد . » وقت رفتن به رئيس ژاندارم محرمانه گفتم : فردا چند سوار ژاندارم همراه بياورد . شنبه در ساعت مقرر رؤساى ژاندارم و نظميّه آمدند . پرسيدم : « چه كرديد ؟ » ، همان جواب عجز