تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 409

مساهمون:

ص٤٠٩
بود » بنده هم مىگفتم كه انزجار قلوب عامه منتج به سوءاثر كلى خواهد شد . با اين تفصيل چه قوه بود در مقابل كه حضرت‌عالى را با داشتن همهء اختيارات قانونى باز مجبور به اقداماتى مىداشت كه به فرمودهء خودتان ، خلاف مصلحت مملكت مىدانستيد ، از آن بگذريم چه قوه بود حضرت‌عالى را باآن‌همه خدماتى كه شرح داده و قدرتى كه داشتيد ، با آن وضع ناگوار از كار انداخته مجبور به كناره‌جويى نمود . چه قوه بود كه نگذاشت از انقلاباتى كه سبب انفصال حضرت‌عالى گرديد جلوگيرى شود و او را به جايى منتهى ساخت كه از جان خود نيز ايمن نبوديد . چه قوه بود كه خواستيد يك روزنامه را توقيف كنيد ، آن غوغا بر پا شد . چه قوه بود كه در كابينهء ثانى خودتان با وجود موافقت اكثريت و تصميم خودتان ، نتوانستيد بر رفع تروريسم موفق شويد . چه قوه بود بااين‌كه ضرورت تهيهء اسلحه و تشكيل قشون منظم را از اوّل عرض مىكردم و تصديق و تصميم داشتيد ، مانع از اجراء آن گرديد . بالاخره چه قوه بود حضرت‌عالى را باآن‌همه خدمات مجبور به قصد ترك مملكت نمود و على الفعله به رشت تشريف برديد ، بعد از مراجعت از رشت هم مجددا كابينه تشكيل داديد . چه قوه بود حضرت‌عالى را نگذاشت بيش از چند روز دوام كنيد . گذشته از مدلول قانون اساسى در دو دفعه رياست وزراء خودتان به تجربه و عمل ملاحظه فرموديد چه از نيابت سلطنت سابق و چه از بنده حكم و امر قطعى در كابينه وزراء نبوده و نيست ، بااين‌كه اختيار و مسئوليت قانونى با رئيس الوزراء و كابينه است كه عبارت از هيئت دولت هستند و ملاحظه فرموديد كه هيئت دولت هميشه مقهور همان قوهء مخفى بوده در اين صورت يك شخص واحد بنده كه قانون هم دستم را بسته ، در مقابل چنان قوه چه مىتوانستم بكنم ؟ حضرت‌عالى بهتر گواه هستيد كه بنده هيچ‌وقت شايق مقامى نبوده و در جواب تلگرافات كه متضمن اصرار در حركت بنده از فرنگ بود ، از آن جمله حضرت‌عالى و حضرت آقاى سردار اسعد هم مستقيما تلگراف و اصرار مىفرموديد مكرر الحاح كردم كه با اختلافات موجوده خاصه ضديتهايى كه در نيابت سلطنت بنده شده ، قبول اين اسم براى بنده جايز نيست . براى مملكت هم صلاحيت ندارد . بعد از ورود هم آنچه لازم بود ، علنا گفتم و به اصرار خود حضرت‌عالى بود كه قبل از آنكه در اين مسائل توجه و تصميمى گرفته شود ، مجبورا به مجلس شوراى ملّى اداى مراسم نمودم . در همان‌جا هم علنا اظهار كردم كه قانون ، اختيارى به نيابت سلطنت نداده و وظيفه‌يى كه براى بنده باقى است ، فقط صلاح بينى و نصيحت است . برحسب اين وظيفه هم هرچه به نظر رسيد گفتم و به تصديق خودتان نتيجه اين شد كه مثل شعر هر كو شنيد گفتا للّه درّ قائل ، حتّى للّه درّ قائل را هم معدودى خيرخواهان گفتند و سايرين همه سوء تأويل كردند ، از آن جمله وقتى كه حضرت‌عالى از رشت تلگراف فرموديد كه براى صلاح مملكت بايد اختيار به نيابت سلطنت داده شود ، بنده هم تصديق بر لزوم اختيار داشتم ؛ ولى مىگفتم كه بايد به هيئت دولت داده شود نه به نيابت سلطنت كه نمىتواند مسئول باشد ، سوء تأويل كردند كه حضرت‌عالى با موافقت بنده مىخواهيد مشروطه را