تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 88

مساهمون:

ص٨٨
تا ميان انجمن ليلى كَشَد مى با حريفان * چون عزيزان خون ز غيرت از دل مجنون نريزد گل چو يار خار شد عشق و هوس نشناخت از هم * گو به باطل اشك حسرت بلبل محزون نريزد چون به عشق شمع يك جا خويش را پروانه سوزد * شمع خاكستر به سر در ماتم او چون نريزد با دعا گفتم كه دل از دام زلفش بازگيرم * ليك مُهره از دهان مار ، با افسون نريزد آن سخن ، ريزد ز دندان و لبش يا از صدف دُرّ * از صدف حاشا چنين شيرين دُر مكنون نريزد زير پايش فرش كردم دل چو مىشد سوى صحرا * تا ز عطفش ريزه‌هاى غمزه در هامون نريزد جز تو صيّادى به دام از پسته و بادام و شكّر * اين همه در صيد مرغى دانه گوناگون نريزد آتش عشقت درافكن خاك ما بر باده مىده * تا كه چندين آبرو دل در پى هر دون نريزد شادى ار بارد به مردم ابر رحمت جاى باران * جز بلا بر عاشقان زين گنبد گردون نريزد زنده كى گردد دل « مظلوم » تا آن آب حيوان * شبنمى از خوى بر او ز آن خطّ ميناگون نريزد

مدار عشق

آنان كه طوف كعبهء دل آرزو كنند * بايد ز اشك غسل و پس از خون وضو كنند ز آيات وصل حضرت معشوق در رسيد * عشّاق گو كه خانهء دل رُفت‌ورو كنند گو ساقيان كه قرعهء همّت به خم نهند * تا چند مى به جام و قدح از سبو كنند غير از كنار و بوس نيابند طاعتى * در حشر هرچه نامهء ما جُست‌وجو كنند جز عشق صورتى به هيولاى دل نبست * گر صد هزار بار گِلش زير و رو كنند باللّه كه عذر مستى تردامنان نهند * زهّاد اگر كه بادهء عشّاق بو كنند در كام نيشكر بود از تاب شرم آب * در مصر اگر ز قند لبت گفت‌وگو كنند گفتم كه ريخت خون دلم ، غمزهء تو گفت * اينجا قياس خون دل از آب جو كنند از آبرو مگو ، كه نكويان مدار عشق * چون آسيا هماره روان ز آب رو كنند « مظلوم » بهر بادهء تلخ شكرلبان * اى كاش كاسهء سر ما را كدو كنند