تا ميان انجمن ليلى كَشَد مى با حريفان * چون عزيزان خون ز غيرت از دل مجنون نريزد
گل چو يار خار شد عشق و هوس نشناخت از هم * گو به باطل اشك حسرت بلبل محزون نريزد
چون به عشق شمع يك جا خويش را پروانه سوزد * شمع خاكستر به سر در ماتم او چون نريزد
با دعا گفتم كه دل از دام زلفش بازگيرم * ليك مُهره از دهان مار ، با افسون نريزد
آن سخن ، ريزد ز دندان و لبش يا از صدف دُرّ * از صدف حاشا چنين شيرين دُر مكنون نريزد
زير پايش فرش كردم دل چو مىشد سوى صحرا * تا ز عطفش ريزههاى غمزه در هامون نريزد
جز تو صيّادى به دام از پسته و بادام و شكّر * اين همه در صيد مرغى دانه گوناگون نريزد
آتش عشقت درافكن خاك ما بر باده مىده * تا كه چندين آبرو دل در پى هر دون نريزد
شادى ار بارد به مردم ابر رحمت جاى باران * جز بلا بر عاشقان زين گنبد گردون نريزد
زنده كى گردد دل « مظلوم » تا آن آب حيوان * شبنمى از خوى بر او ز آن خطّ ميناگون نريزد
مدار عشق
آنان كه طوف كعبهء دل آرزو كنند * بايد ز اشك غسل و پس از خون وضو كنند
ز آيات وصل حضرت معشوق در رسيد * عشّاق گو كه خانهء دل رُفتورو كنند
گو ساقيان كه قرعهء همّت به خم نهند * تا چند مى به جام و قدح از سبو كنند
غير از كنار و بوس نيابند طاعتى * در حشر هرچه نامهء ما جُستوجو كنند
جز عشق صورتى به هيولاى دل نبست * گر صد هزار بار گِلش زير و رو كنند
باللّه كه عذر مستى تردامنان نهند * زهّاد اگر كه بادهء عشّاق بو كنند
در كام نيشكر بود از تاب شرم آب * در مصر اگر ز قند لبت گفتوگو كنند
گفتم كه ريخت خون دلم ، غمزهء تو گفت * اينجا قياس خون دل از آب جو كنند
از آبرو مگو ، كه نكويان مدار عشق * چون آسيا هماره روان ز آب رو كنند
« مظلوم » بهر بادهء تلخ شكرلبان * اى كاش كاسهء سر ما را كدو كنند