تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 90

مساهمون:

ص٩٠
همه‌كس طالب وصل است و من از آن بيزار * بس‌كه وحشت به دل از تلخى هجران دارم دل به جان آمد و جان خست و بدين خرسندم * كه به جاى دل‌وجان ، دلبر جانان دارم هيچ در باغ ندارم سر سرو و شمشاد * من كه سر در قدم سرو خرامان دارم تا ز دير و حرمم كوى تو گرديد مقام * ننگ از مذهب ترسا و مسلمان دارم پا كشيدند حريفان چو خطش سر زد و من * سر نپيچم ز خطش ، تا كه به تن جان دارم جان به لب آمد و با او نتوان گفت كه من * بوسه‌اى چند طلب ز آن لب خندان دارم كار « مظلوم » غزل گفتن و عشق‌اندوزيست * تا غزالى چو تو دلجوى و غزلخوان دارم

در ديار زاهدان

در دل زاهد تو در ديار مىخواهى ندارد * شور مستى از سر هشيار مىخواهى ندارد در ديار زاهدان باللّه وفا و مهر نبود * جمله اغيارند گر يك يار مىخواهى ندارد اين چه شهر است اى خدا گر همدمى جوئى نباشد * ور دل سرگشته را دلدار مىخواهى ندارد نيست ديدار حبيبى بىجفائى از رقيبى * زين چمن گر يك گل بىخار مىخواهى ندارد دل چنان مستغرق يار است و ذكر دوست كز وى * گر مجال صحبت اغيار مىخواهى ندارد پرتو مهرش به لوح سينه صيقل آن‌چنان زد * كاندرين آئينه گر زنگار مىخواهى ندارد از دم دنياپرستان بوى حق « مظلوم » نايد * روح رحمانى گر از مردار مىخواهى ندارد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 90 | سيد محمد باقر برقعى