همهكس طالب وصل است و من از آن بيزار * بسكه وحشت به دل از تلخى هجران دارم
دل به جان آمد و جان خست و بدين خرسندم * كه به جاى دلوجان ، دلبر جانان دارم
هيچ در باغ ندارم سر سرو و شمشاد * من كه سر در قدم سرو خرامان دارم
تا ز دير و حرمم كوى تو گرديد مقام * ننگ از مذهب ترسا و مسلمان دارم
پا كشيدند حريفان چو خطش سر زد و من * سر نپيچم ز خطش ، تا كه به تن جان دارم
جان به لب آمد و با او نتوان گفت كه من * بوسهاى چند طلب ز آن لب خندان دارم
كار « مظلوم » غزل گفتن و عشقاندوزيست * تا غزالى چو تو دلجوى و غزلخوان دارم
در ديار زاهدان
در دل زاهد تو در ديار مىخواهى ندارد * شور مستى از سر هشيار مىخواهى ندارد
در ديار زاهدان باللّه وفا و مهر نبود * جمله اغيارند گر يك يار مىخواهى ندارد
اين چه شهر است اى خدا گر همدمى جوئى نباشد * ور دل سرگشته را دلدار مىخواهى ندارد
نيست ديدار حبيبى بىجفائى از رقيبى * زين چمن گر يك گل بىخار مىخواهى ندارد
دل چنان مستغرق يار است و ذكر دوست كز وى * گر مجال صحبت اغيار مىخواهى ندارد
پرتو مهرش به لوح سينه صيقل آنچنان زد * كاندرين آئينه گر زنگار مىخواهى ندارد
از دم دنياپرستان بوى حق « مظلوم » نايد * روح رحمانى گر از مردار مىخواهى ندارد