تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩

نيش و نوش

زاهدا ! آخر خدا را ، ديدهء بدبين بپوش * چند روزى هم موجّه شو ، به يكرنگى بكوش جامهء تلبيس ابليس از برِ جانت بكَن * دلق سلمانى به آيين مسلمانى بپوش مرد را بر طفل فضل از معرفت باشد تو را * تا نباشد معرفت طفلى ، چه مىدارى خروش تا بَرَد از سر خُمار و رانَد از چشمت غبار * جام صافىِ صفايى از كف پيرى بنوش عالمى بينى در آن عالم برون از وهم و فهم * خلق گويا و سميع و بىنياز از چشم و گوش طفل‌ها بينى ادب‌آموز پيران جهان * پيرها بينى خرداندوز اطفال سروش خود نشان مرد آنجا ريش و پشم و عانه نيست * مرد را آنجا نشان عشق است و علم و فضل و هوش چشم بگشا و جوان‌ها بين كه از يك آه گرم * يك جهان سرد را از سوز عشق آرد به جوش هم ز فرمانش شده گردنده اين گردون سپهر * هم ز قهر نيش‌نيش و هم ز مِهرش نوش‌نوش

بار فراق

دل ، بار فراق تو كشيدن نتواند * در دست كسان دست تو ديدن نتواند گر خواهمش آگه كنم از سختى هجران * از نازكى طبع ، شنيدن نتواند دل گر دل شير است و گر رستم دستان * شك نيست كمان تو كشيدن نتواند بال‌وپر اين مرغ وفا كيش مكَن ، كاو * جز بر سر بام تو پريدن نتواند مجروح چنان پاى خرد گشت كه ديگر * در باديهء عشق دويدن نتواند آميز به بوسى و بده جام بلا را * بىنقل كس اين باده چشيدن نتواند منگر به گدايى من ، اى خواجه كه جز من * كس گوهر عشق تو خريدن نتواند بس درد بود بر دل « مظلوم » و ز شرمت * بر درد ، دوايى طلبيدن نتواند

غزال غزلخوان

لاله‌سان لخت‌جگر زينت دامان دارم * تا كه داغ غم عشقت به دل‌وجان دارم ناوك غمزه‌ات از سينه به دل دادم جاى * مگرش از نظر غير تو پنهان دارم