نيش و نوش
زاهدا ! آخر خدا را ، ديدهء بدبين بپوش * چند روزى هم موجّه شو ، به يكرنگى بكوش
جامهء تلبيس ابليس از برِ جانت بكَن * دلق سلمانى به آيين مسلمانى بپوش
مرد را بر طفل فضل از معرفت باشد تو را * تا نباشد معرفت طفلى ، چه مىدارى خروش
تا بَرَد از سر خُمار و رانَد از چشمت غبار * جام صافىِ صفايى از كف پيرى بنوش
عالمى بينى در آن عالم برون از وهم و فهم * خلق گويا و سميع و بىنياز از چشم و گوش
طفلها بينى ادبآموز پيران جهان * پيرها بينى خرداندوز اطفال سروش
خود نشان مرد آنجا ريش و پشم و عانه نيست * مرد را آنجا نشان عشق است و علم و فضل و هوش
چشم بگشا و جوانها بين كه از يك آه گرم * يك جهان سرد را از سوز عشق آرد به جوش
هم ز فرمانش شده گردنده اين گردون سپهر * هم ز قهر نيشنيش و هم ز مِهرش نوشنوش
بار فراق
دل ، بار فراق تو كشيدن نتواند * در دست كسان دست تو ديدن نتواند
گر خواهمش آگه كنم از سختى هجران * از نازكى طبع ، شنيدن نتواند
دل گر دل شير است و گر رستم دستان * شك نيست كمان تو كشيدن نتواند
بالوپر اين مرغ وفا كيش مكَن ، كاو * جز بر سر بام تو پريدن نتواند
مجروح چنان پاى خرد گشت كه ديگر * در باديهء عشق دويدن نتواند
آميز به بوسى و بده جام بلا را * بىنقل كس اين باده چشيدن نتواند
منگر به گدايى من ، اى خواجه كه جز من * كس گوهر عشق تو خريدن نتواند
بس درد بود بر دل « مظلوم » و ز شرمت * بر درد ، دوايى طلبيدن نتواند
غزال غزلخوان
لالهسان لختجگر زينت دامان دارم * تا كه داغ غم عشقت به دلوجان دارم
ناوك غمزهات از سينه به دل دادم جاى * مگرش از نظر غير تو پنهان دارم