تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 83

مساهمون:

ص٨٣
رشتهء منظومهء ارشاد مذهب باقى است * تا كه خورشيد امامت پرده از رخ واگرفت گرچه در ميراث باورهاى ما اين محرز است * كه عاقبت حقّ بر بسيط خاك خواهد جا گرفت برنيايد ليك دست صالحان تا ز آستين * وعدهء حقّ كى تواند صورت ايفا گرفت چون برآمد دور چرخ از گنبد رأس المائه * آفتاب افتخار از شرق دل بالا گرفت صيحه‌اى سر بركشيد از سينهء سيناى شرق * كز صلابت ، صولت و سرسختى از خارا گرفت نوع انسان از مآذن نغمه‌اى ديگر شنيد * كافرستان را فروغ عشق سرتاپا گرفت نوبهار افراشت قامت ، دل طريقى تازه يافت * مردهء تاريخ ذلّت ، جنبش احيا گرفت با هواى كوچه‌ها آميخت عطر ناب مهر * رنگ سبز پونه‌ها سرتاسر دنيا گرفت شمع دل تا برفروزد راه پرپيچ اميد * ره زد از خورشيد و فيض از زهرهء زهرا گرفت خرده مىگيرند اگر گويم كه « هذا يومنا » * برترى بر يَومِ « اكملت لكم دينا » گرفت جان علوى خواست نوشد از لب نوش تو نوش * راه او را كيد آن اهريمن رسوا گرفت باز ديو آمد كه دل‌ها را بلرزاند ز ترس * ليك كى وحشت ز توفان ، صخرهء صمّا گرفت خشم خلق خشمگين ما به هنگام خروش * بانگ رعد از آسمان و موج از دريا گرفت باش تا از لطف يزدان بشكفد آيات فتح * تا ببينى در جهان ، « لا » صورت « الّا » گرفت باش تا مرغ سحر بينى ، به بيدارى صبح * آرزو را زنده ديد و رؤيت رؤيا گرفت بنگرى صبح سعادت از گريبان افق * سر برآورد و جهان ، جان از دم عيسا گرفت بنگرى « جنّات تجرى تحتها الانهار » را * در زمين با دست موعود الهى پا گرفت خون جارى در تن گل‌بوته هى باغ عشق * عطر عرفانيست كز آن روح حقّ منشا گرفت الغرض ، انسان برآيد بر سريرى كز نخست * بهر آن از حقّ ، جواز « علّم الاسما » گرفت

در بارگاه خاطر حافظ

حافظ هنوز رمز كمال سرودن است * ساقى بزم نادره مردان اين فن است مشّاطهء جمال جميل حقيقت است * دستان سراى باغ غزل‌هاى روشن است آهوى نافه‌بوى كلام رزين او * در مرغزار خاطره‌ها ، گرم رفتن است