رشتهء منظومهء ارشاد مذهب باقى است * تا كه خورشيد امامت پرده از رخ واگرفت
گرچه در ميراث باورهاى ما اين محرز است * كه عاقبت حقّ بر بسيط خاك خواهد جا گرفت
برنيايد ليك دست صالحان تا ز آستين * وعدهء حقّ كى تواند صورت ايفا گرفت
چون برآمد دور چرخ از گنبد رأس المائه * آفتاب افتخار از شرق دل بالا گرفت
صيحهاى سر بركشيد از سينهء سيناى شرق * كز صلابت ، صولت و سرسختى از خارا گرفت
نوع انسان از مآذن نغمهاى ديگر شنيد * كافرستان را فروغ عشق سرتاپا گرفت
نوبهار افراشت قامت ، دل طريقى تازه يافت * مردهء تاريخ ذلّت ، جنبش احيا گرفت
با هواى كوچهها آميخت عطر ناب مهر * رنگ سبز پونهها سرتاسر دنيا گرفت
شمع دل تا برفروزد راه پرپيچ اميد * ره زد از خورشيد و فيض از زهرهء زهرا گرفت
خرده مىگيرند اگر گويم كه « هذا يومنا » * برترى بر يَومِ « اكملت لكم دينا » گرفت
جان علوى خواست نوشد از لب نوش تو نوش * راه او را كيد آن اهريمن رسوا گرفت
باز ديو آمد كه دلها را بلرزاند ز ترس * ليك كى وحشت ز توفان ، صخرهء صمّا گرفت
خشم خلق خشمگين ما به هنگام خروش * بانگ رعد از آسمان و موج از دريا گرفت
باش تا از لطف يزدان بشكفد آيات فتح * تا ببينى در جهان ، « لا » صورت « الّا » گرفت
باش تا مرغ سحر بينى ، به بيدارى صبح * آرزو را زنده ديد و رؤيت رؤيا گرفت
بنگرى صبح سعادت از گريبان افق * سر برآورد و جهان ، جان از دم عيسا گرفت
بنگرى « جنّات تجرى تحتها الانهار » را * در زمين با دست موعود الهى پا گرفت
خون جارى در تن گلبوته هى باغ عشق * عطر عرفانيست كز آن روح حقّ منشا گرفت
الغرض ، انسان برآيد بر سريرى كز نخست * بهر آن از حقّ ، جواز « علّم الاسما » گرفت
در بارگاه خاطر حافظ
حافظ هنوز رمز كمال سرودن است * ساقى بزم نادره مردان اين فن است
مشّاطهء جمال جميل حقيقت است * دستان سراى باغ غزلهاى روشن است
آهوى نافهبوى كلام رزين او * در مرغزار خاطرهها ، گرم رفتن است