تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 785

مساهمون:

ص٧٨٥
هزار جان به فداى رخ نكوى تو باد * نگشته تا ز فسونت غمم فسانه بيا از آن بزلف تو بستم دل ستم‌زده را * كه وارهم ز غم و محنت زمانه بيا اگر ببرج ادب اختر فروزانى * به خاك‌بوسى ايران تو جاودانه بيا كران امن بود بزم شوق « يغمائى » * ز بىكرانهء غم تا به اين كرانه بيا

چشم سخنگوى

دلم در خم آن پيچ‌وخم زلف دراز است * بر دوش سحر سلسله در راز و نيازست با چشم سخنگوى بگو سرّ نهان را * چون غمزه غمّاز تو روشنگر رازست عطرى كه صبا در قدمت ريخت سحرگاه * چون شبنم بنشسته بگُل گونه‌نوازست از نازكى طبع تو اين بس‌كه بهر كوى * صد زخمه ز مضراب سُخن بر رگ سازست دركش قدحى ديگر و با لعل فسون ساز * مستانه بگو آنچه حقيقت نه مجازست برد ار نقاب از رخ صورتگر آفاق * تا ديده دل بر رخ زيباى تو بازست در دفتر حُسنت كه شرفنامهء عشق است * نه نام ز ناز است و نه كامى ز نياز است تا خلوت دل محرم اسرار من و تست * پوشيده ز چشم فلك شعبده‌باز است تا در خم ابروى اشارات مقيميم * جانا سخن عشق بمحراب نمازست « يغمائى » اگر دست دهد زلف سحر گير * چون روز تو كوتاه و شب هجر درازست

« محراب عشق »

محراب عشق و گوشه‌ى ميخانه جاى ماست * گويى سپهر برشده در زير پاى ماست آنجا كه آفتاب برآيد ز جام مى * مى را فروغِ صبحِ شبِ ديرپاى ماست در زير طاق ميكده خفتن عبادت است * آهنگ نوش‌نوش فلك هم‌نواى ماست ما در صفاى جام جهان‌بين نشسته‌ايم * كاين آيينه صحيفه‌ى عالم‌نماى ماست جامى اگر ز ساقى هستى حوالت است * پاداش حق‌گزارى بىمنتهاى ماست رطل گران گرفتن و پرهيز گاه‌گاه * نقشى ز عشق‌بازى پرماجراى ماست