هزار جان به فداى رخ نكوى تو باد * نگشته تا ز فسونت غمم فسانه بيا
از آن بزلف تو بستم دل ستمزده را * كه وارهم ز غم و محنت زمانه بيا
اگر ببرج ادب اختر فروزانى * به خاكبوسى ايران تو جاودانه بيا
كران امن بود بزم شوق « يغمائى » * ز بىكرانهء غم تا به اين كرانه بيا
چشم سخنگوى
دلم در خم آن پيچوخم زلف دراز است * بر دوش سحر سلسله در راز و نيازست
با چشم سخنگوى بگو سرّ نهان را * چون غمزه غمّاز تو روشنگر رازست
عطرى كه صبا در قدمت ريخت سحرگاه * چون شبنم بنشسته بگُل گونهنوازست
از نازكى طبع تو اين بسكه بهر كوى * صد زخمه ز مضراب سُخن بر رگ سازست
دركش قدحى ديگر و با لعل فسون ساز * مستانه بگو آنچه حقيقت نه مجازست
برد ار نقاب از رخ صورتگر آفاق * تا ديده دل بر رخ زيباى تو بازست
در دفتر حُسنت كه شرفنامهء عشق است * نه نام ز ناز است و نه كامى ز نياز است
تا خلوت دل محرم اسرار من و تست * پوشيده ز چشم فلك شعبدهباز است
تا در خم ابروى اشارات مقيميم * جانا سخن عشق بمحراب نمازست
« يغمائى » اگر دست دهد زلف سحر گير * چون روز تو كوتاه و شب هجر درازست
« محراب عشق »
محراب عشق و گوشهى ميخانه جاى ماست * گويى سپهر برشده در زير پاى ماست
آنجا كه آفتاب برآيد ز جام مى * مى را فروغِ صبحِ شبِ ديرپاى ماست
در زير طاق ميكده خفتن عبادت است * آهنگ نوشنوش فلك همنواى ماست
ما در صفاى جام جهانبين نشستهايم * كاين آيينه صحيفهى عالمنماى ماست
جامى اگر ز ساقى هستى حوالت است * پاداش حقگزارى بىمنتهاى ماست
رطل گران گرفتن و پرهيز گاهگاه * نقشى ز عشقبازى پرماجراى ماست