تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 784

مساهمون:

ص٧٨٤
زخمه بر ساز فسون ساز دل اى خلّاق عشق * كى زنى آسان كه آتش خيزد از لب‌هاى من از شكيب غم‌فزايت چهره‌ها در خون نشست * خيز و از جا بگسلان زنجير ننگ از پاى من جام دل مستىفزا شد لاف كم زن خم بدوش * مست مست مست باشد عالم از نجواى من در خرابات خراب من خراب افتاده‌اند * صد هزاران خم ز پا از مستى صهباى من همچو « يغمائى » نكيسائى بزن بر چنگ عشق * تا سرود آريائى بشنوى از ناى من

كتاب عشق

در حريم عاشقان فرياد يا رب يا رب است * قيل و قال عاقلان اى دل ، ز هذيان تب است سر ز شيدائى گذارم در طلب در پاى دوست * عاشقان را در طلب گر خون بريزد مشرب است پرتو از خورشيد گيرد جان آتشناك ما * گرچه خود پرتوفشان و گرم همچون كوكب است چهره كردم ارغوانى تا كه از سوز درون * گويمت سرّ نهانى تا كه آهى بر لب است خون دل از گردش ايّام از مژگان گذشت * ناله‌ى جان‌سوز طالب در لهيب مطلب است پرده‌در شد عشق ما مستى ز مستورى گذشت * ناله‌ها فرياد شد غوغاى يا رب يا رب است گرچه درد از حد گذشت و ظلمت شب جان گداخت * صبح صادق شد هويدا ز آنكه پايان شب است اى وطن عشقت ز شيدائى مرا از پا فكند * هركه جان بازد به راه عشق والامنصب است در نبرد نور و ظلمت فرّه ايران زمين * شير را ماند كه خورشيد جهانش مركب است از كتابِ عشق « يغمائى » بجو نام وطن * زانكه با عشق وطن دمساز بودن مكتب است

بيا

نشسته‌اى بدلم دلبر يگانه بيا * دلم گرفته بهانه بدين بهانه بيا نسيم زلف تو پيچيده در تبسّم گُل * كه گُل نشان تو جويد بدين نشانه بيا بهار مىچكد از لاىلائى نفست * پرندهء نفس من به آشيانه بيا سروش دلكش جانم به نغمه‌پردازى * به شاخسار وجودم تو عاشقانه بيا طلايه‌دار نگاهت سپاه صبحدم است * چراغ خلوت شبهاى من به خانه بيا
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 784 | سيد محمد باقر برقعى