تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 772

مساهمون:

ص٧٧٢
او فكر مىكند كه خدا مىشود شبى * آن وقت مىشود كه دمى بنده‌ام كند امشب خدا كند ، نفسى ، لحظه‌اى ، كسى * در چشم خستهء تو پناهنده‌ام كند آن‌قدر در هجوم خودم صف كشيده‌ام * اصلا نمىشود كه پراكنده‌ام كند ازبس به شهر شعر شدن‌ها نمىرسم * تقدير ممكن است نويسنده‌ام كند

تنهاى تنها

ديگر غروب و پنجره تفكيك مىشود * خورشيد محض چشم تو تاريك مىشود در انتهاى راه به خود هم نمىرسم * تنها دلم به سمت تو تحريك مىشود ديوانه‌اى ميان خيابان نشسته است * يعنى كه شهر گيج ، ترافيك مىشود امروز روى طرح جديدى نوشته بود * كم‌كم گداى شهر شما شيك مىشود چشمم به خواب رفت ، نه من خسته نيستم * گويا هواى چشم تو تاريك مىشود اى شعر ، انتهاى من اينجاست بعد از اين * نبضم به ابتداى تو نزديك مىشود
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 772 | سيد محمد باقر برقعى