او فكر مىكند كه خدا مىشود شبى * آن وقت مىشود كه دمى بندهام كند
امشب خدا كند ، نفسى ، لحظهاى ، كسى * در چشم خستهء تو پناهندهام كند
آنقدر در هجوم خودم صف كشيدهام * اصلا نمىشود كه پراكندهام كند
ازبس به شهر شعر شدنها نمىرسم * تقدير ممكن است نويسندهام كند
تنهاى تنها
ديگر غروب و پنجره تفكيك مىشود * خورشيد محض چشم تو تاريك مىشود
در انتهاى راه به خود هم نمىرسم * تنها دلم به سمت تو تحريك مىشود
ديوانهاى ميان خيابان نشسته است * يعنى كه شهر گيج ، ترافيك مىشود
امروز روى طرح جديدى نوشته بود * كمكم گداى شهر شما شيك مىشود
چشمم به خواب رفت ، نه من خسته نيستم * گويا هواى چشم تو تاريك مىشود
اى شعر ، انتهاى من اينجاست بعد از اين * نبضم به ابتداى تو نزديك مىشود