تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 771

مساهمون:

ص٧٧١
من و هميشه قرارى كه از تو مىخوانيم * كنار عصرِ دل تو ، عكس عاشقانه گرفت قبول كن كه پر از انتظار مانده غزل * بيا كه شانهء شب ، بوى تازيانه گرفت بيا بقيع و مزار عطيّه پيدا كن * سراغِ قبرِ هُما را ببين زمانه گرفت دوباره جمعه شد ، اى آرمان هستىبخش * و بيت آخر شعرم ، تو را بهانه گرفت

به روح بزرگ شهداى كربلا . . .

عصر عاشوراست وقتى ، يوسف زهرا بيايد * تا حضور تشنه بودن ، تا دل صحرا بيايد عصر عاشوراست مردم ! فصل دل‌هاى تپيده * فصل مردان دورويى ، فصل سرهاى بريده فصل بغض و آتش و خون ، فصل شعرى بىمسافر * فصل اسب و زينِ خالى ، فصل هفتاد و دو عابر فصل محراب و يتيمى ، با سر و رويى گسسته * فصل زينب ، آه مردم ! فصل پهلوى شكسته ديده بوديد آى مردم ! ميهمانى سربريده * كودك شش‌ماهه‌اى را ، تا دل خون‌ها كشيده عصر عاشوراست وقتى ، دجله را آتش بگيرد * مرگ با آغوش بازش ، ميهمانى را پذيرد عصر عاشوراست وقتى ، كوفه را هيزم بگيرد * لهجهء معصومِ بودن ، در دل مردم بميرد

چشم انتظار مسيح

من مرده‌ام مسيح دلت زنده‌ام كند * از لحن چشم‌هاى تو آكنده‌ام كند اشكى چكيد پاى نگاهم تو شاهدى * چيزى نمانده بود سرافكنده‌ام كند