من و هميشه قرارى كه از تو مىخوانيم * كنار عصرِ دل تو ، عكس عاشقانه گرفت
قبول كن كه پر از انتظار مانده غزل * بيا كه شانهء شب ، بوى تازيانه گرفت
بيا بقيع و مزار عطيّه پيدا كن * سراغِ قبرِ هُما را ببين زمانه گرفت
دوباره جمعه شد ، اى آرمان هستىبخش * و بيت آخر شعرم ، تو را بهانه گرفت
به روح بزرگ شهداى كربلا . . .
عصر عاشوراست وقتى ، يوسف زهرا بيايد * تا حضور تشنه بودن ، تا دل صحرا بيايد
عصر عاشوراست مردم ! فصل دلهاى تپيده * فصل مردان دورويى ، فصل سرهاى بريده
فصل بغض و آتش و خون ، فصل شعرى بىمسافر * فصل اسب و زينِ خالى ، فصل هفتاد و دو عابر
فصل محراب و يتيمى ، با سر و رويى گسسته * فصل زينب ، آه مردم ! فصل پهلوى شكسته
ديده بوديد آى مردم ! ميهمانى سربريده * كودك ششماههاى را ، تا دل خونها كشيده
عصر عاشوراست وقتى ، دجله را آتش بگيرد * مرگ با آغوش بازش ، ميهمانى را پذيرد
عصر عاشوراست وقتى ، كوفه را هيزم بگيرد * لهجهء معصومِ بودن ، در دل مردم بميرد
چشم انتظار مسيح
من مردهام مسيح دلت زندهام كند * از لحن چشمهاى تو آكندهام كند
اشكى چكيد پاى نگاهم تو شاهدى * چيزى نمانده بود سرافكندهام كند