تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 769

مساهمون:

ص٧٦٩

تقديم به او كه در سكوت شكست . . .

تا شهر آيينه رفتى ، بىآنكه حرفى بگويى * رفتى و باور نكردى ، جا مانده بغضِ گلويى گم مىشدم باز در خود ، در حجم تنهايى تو * گفتم بعيد است حتما حتما تو در جُست‌وجويى من با تو ديگر ، غريبه ! حرفى ندارم بگويم * حتّى اگر مثل هر شب ، در وسعت گفت‌وگويى هرچند پرواز كردى ، از آسمان نگاهم * من خوب مىدانم ، آرى ، در عالم روبه‌رويى يك روز مىآيى امّا ، در فصل سبزِ شكفتن * فصل غزل‌هاى با تو ، فصلى كه بايد برويى وقتى رسيدى به اينجا ، من مىنشينم كنارت * آن وقت بايد برايم ، از قصّه‌هايت بگويى

براى او كه از صفحهء نگاهم ورق خورد . . .

نگاه كن ! مسافرى ، به سمت جاده مىرود * سراغ شعرهاى من ، چرا پياده مىرود صداى بغض را شنيد ، ولى محل نداد و رفت * ببين كه حجم بغض را ، به باد داده مىرود خلاصه ، داد مىزنم ، كه صبر كن قرار من ! * چرا به او نمىرسم ، به او كه ساده مىرود به كوله‌بار خسته‌اش ، كمى نگاه مىكند * و بعد كوله‌بار را ، زمين نهاده مىرود دوباره خيره مىشود ، سلام و بعد هم سكوت * از اين ديار خستگى ، چه بىاراده مىرود هنوز ايستاده‌ام ، نگاه مىكنم به او * به سايهء مسافرى ، كه شب پياده مىرود

براى چشمان دور از نگاه

دوباره مىگذرم از كنار چشمانت * اسير چشم توام در حصار چشمانت چه انتظار عجيبى ، عجيب مىگويى * كه مانده حيرت من يادگار چشمانت به سمت ثانيه خواندم سؤال چشم تو را * نگاه‌هاى فقيرم نثار چشمانت اگرچه قصّهء سبز بهار مىگويم * وليك قصّهء ما شد فرار چشمانت تمام اين غزلم يك نگاه بيش نبود * هميشه مىگذرم در كنار چشمانت
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 769 | سيد محمد باقر برقعى