تقديم به او كه در سكوت شكست . . .
تا شهر آيينه رفتى ، بىآنكه حرفى بگويى * رفتى و باور نكردى ، جا مانده بغضِ گلويى
گم مىشدم باز در خود ، در حجم تنهايى تو * گفتم بعيد است حتما حتما تو در جُستوجويى
من با تو ديگر ، غريبه ! حرفى ندارم بگويم * حتّى اگر مثل هر شب ، در وسعت گفتوگويى
هرچند پرواز كردى ، از آسمان نگاهم * من خوب مىدانم ، آرى ، در عالم روبهرويى
يك روز مىآيى امّا ، در فصل سبزِ شكفتن * فصل غزلهاى با تو ، فصلى كه بايد برويى
وقتى رسيدى به اينجا ، من مىنشينم كنارت * آن وقت بايد برايم ، از قصّههايت بگويى
براى او كه از صفحهء نگاهم ورق خورد . . .
نگاه كن ! مسافرى ، به سمت جاده مىرود * سراغ شعرهاى من ، چرا پياده مىرود
صداى بغض را شنيد ، ولى محل نداد و رفت * ببين كه حجم بغض را ، به باد داده مىرود
خلاصه ، داد مىزنم ، كه صبر كن قرار من ! * چرا به او نمىرسم ، به او كه ساده مىرود
به كولهبار خستهاش ، كمى نگاه مىكند * و بعد كولهبار را ، زمين نهاده مىرود
دوباره خيره مىشود ، سلام و بعد هم سكوت * از اين ديار خستگى ، چه بىاراده مىرود
هنوز ايستادهام ، نگاه مىكنم به او * به سايهء مسافرى ، كه شب پياده مىرود
براى چشمان دور از نگاه
دوباره مىگذرم از كنار چشمانت * اسير چشم توام در حصار چشمانت
چه انتظار عجيبى ، عجيب مىگويى * كه مانده حيرت من يادگار چشمانت
به سمت ثانيه خواندم سؤال چشم تو را * نگاههاى فقيرم نثار چشمانت
اگرچه قصّهء سبز بهار مىگويم * وليك قصّهء ما شد فرار چشمانت
تمام اين غزلم يك نگاه بيش نبود * هميشه مىگذرم در كنار چشمانت