چسان يكسر گلستان شد .
حكايت زايش « ماندلا »
شبى تاريك هم ديدم * درون كلبهء تاريك يك دهقان
كه آبستن زنى تن شسته اندر چشمهاى چون قير ، * ز درد زايمان بر خود همىپيچيد .
در آن شب ، ماه عالمتاب * به زير ابر پنهان بود
جهان تاريك و دهشتناك * و آن ابر سيه در ماتم فانوس يزدانى
چنان يك چشم بود و اشكها مىريخت * در آن هنگامهء رقص سياهىها
به روى آن زن زنگى * گل لبخندها روييد .
شبهگون كودكى آورد * و شبهاى دگر لبهاى آن كودك
به روى سينه مادر همىلغزيد * مكيد از نوك پستانش
از آن شيرى كه پيش از آن * بپرورده « لومومبا » را .
سفر به ماوراى زمان
مسافر بودم و گمكردهره ، حيران !