تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 766

مساهمون:

ص٧٦٦
چسان يكسر گلستان شد .

حكايت زايش « ماندلا »

شبى تاريك هم ديدم * درون كلبهء تاريك يك دهقان كه آبستن زنى تن شسته اندر چشمه‌اى چون قير ، * ز درد زايمان بر خود همىپيچيد . در آن شب ، ماه عالمتاب * به زير ابر پنهان بود جهان تاريك و دهشتناك * و آن ابر سيه در ماتم فانوس يزدانى چنان يك چشم بود و اشك‌ها مىريخت * در آن هنگامهء رقص سياهىها به روى آن زن زنگى * گل لبخندها روييد . شبه‌گون كودكى آورد * و شب‌هاى دگر لب‌هاى آن كودك به روى سينه مادر همىلغزيد * مكيد از نوك پستانش از آن شيرى كه پيش از آن * بپرورده « لومومبا » را .

سفر به ماوراى زمان

مسافر بودم و گم‌كرده‌ره ، حيران !