سياهان را دلى خورشيدوش باشد .
در برابر آرامگاه ستمديدگان گمنام
مسافر هستم و با كولهبار عشق و ايمانم * به دشت سبز وجدان بشر راه و گذارم بود .
زمان برگشت در آنى . * حكايتهايى از تحقير انسانها
تو گفتى سينمايى بود و من با چشم مىديدم * درون گور گمنامان ،
سياهى بىكفن برخاست * ز آلبرت « 1 » مقدّس داستانها گفت
پس آنگه گفت : كاى وجدان انسانى ! * درون اين همه گورى كه مىبيند
ز قانون شما اين مردگان خاموش خوابيدند .
ستمهاى انسان در اعماق تاريخ
زمان مردن هابيل ، من بودم . * به چشم خويشتن ديدم
كه وقتى ريش نمرود سيهدل نيز مىجنبيد * كه هان !
آتش برافروزيد ! * بيندازيد ابراهيم را در آن
ولى من ديدم آن آتش
هامش
( 1 ) - دكتر آلبرت شوايتزر ، پزشك انساندوست قرن بيستم .