بريزد خونم آن مژگان ، به تير غمزهء فتّان * يكى با ناوك مژگان ، دگر با خنجر تيزش
مگر از حلقههاى زلف او پوشم زره ، ور نه * بريزد خون من با تيغ ابرو ، چشم خونريزش
كجا بر آستان شاه خوبان راه خواهد جست « يزدانى » * مگر همچون گدايان ، جاى بنمايد به دهليزش
به كام جان حلاوت بخشد ، از خود تلخ فرمايد * ز بس شيرين بود ، حرف از دهان شكّرآميزش
اگر زاهد ببيند چشم مست پرفريبش را * رود بر باد ، چون من ، خرمن تقوا و پرهيزش
به پهلو خارها دارم به ياد چهر گلرنگش * ز مژگان جوىها بارم به پاى سرو نوخيزش
خيال وصل او هركس چو من پخت از طمع خامى * نخواهد رفت هرگز ميل خاطر ، با دگر چيزش
بياور جام جم ، تا كى خورى غم كاندر اين عالم * نه كسرى ماند و ايوانش ، نه خسرو ماند و شبديزش
اگر عشّاق را دل در سر سوداى عشقش شد * عجب نبود كه من دل دارم و جان مىدهم نيزش
سخن تلخ
ترك چشم تو به كين با دل هر مسكين است * يا همين با دل مسكين من او را كين است
روزگار من و زلف و خطوخال تو سياه * اين سياهى همه از بخت من مسكين است
من ز دشنام تو حاشا كه برنجم ، ليكن * سخن تلخ ، دريغ ، از دهن شيرين است
نيست اگه كسم از درد نهان جز تو ، بلى * ويس داند كه چه سودا به سر رامين است
انكار عهد
پنهان به زير زلف چو رخسار مىكنى * روز مرا سيه چو شب تار مىكنى
شب عهد مىكنى كه دهم بوسهات به روز * چون روز يادت آورم ، انكار مىكنى
از هجر نقطهء دهن خويشتن ، مرا * سرگشته تا به چند چو پرگار مىكنى
گر صد هزار جان دهمش در بهاى بوس * دارد ز من دريغ ز يك بوسهاى فسوس !
او در بهاى بوسه ز من جان طلب كند * من زير تيغ ، جان دهمش ناگرفته بوس