تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 758

مساهمون:

ص٧٥٨
بريزد خونم آن مژگان ، به تير غمزهء فتّان * يكى با ناوك مژگان ، دگر با خنجر تيزش مگر از حلقه‌هاى زلف او پوشم زره ، ور نه * بريزد خون من با تيغ ابرو ، چشم خون‌ريزش كجا بر آستان شاه خوبان راه خواهد جست « يزدانى » * مگر همچون گدايان ، جاى بنمايد به دهليزش به كام جان حلاوت بخشد ، از خود تلخ فرمايد * ز بس شيرين بود ، حرف از دهان شكّرآميزش اگر زاهد ببيند چشم مست پرفريبش را * رود بر باد ، چون من ، خرمن تقوا و پرهيزش به پهلو خارها دارم به ياد چهر گلرنگش * ز مژگان جوىها بارم به پاى سرو نوخيزش خيال وصل او هركس چو من پخت از طمع خامى * نخواهد رفت هرگز ميل خاطر ، با دگر چيزش بياور جام جم ، تا كى خورى غم كاندر اين عالم * نه كسرى ماند و ايوانش ، نه خسرو ماند و شبديزش اگر عشّاق را دل در سر سوداى عشقش شد * عجب نبود كه من دل دارم و جان مىدهم نيزش

سخن تلخ

ترك چشم تو به كين با دل هر مسكين است * يا همين با دل مسكين من او را كين است روزگار من و زلف و خطوخال تو سياه * اين سياهى همه از بخت من مسكين است من ز دشنام تو حاشا كه برنجم ، ليكن * سخن تلخ ، دريغ ، از دهن شيرين است نيست اگه كسم از درد نهان جز تو ، بلى * ويس داند كه چه سودا به سر رامين است

انكار عهد

پنهان به زير زلف چو رخسار مىكنى * روز مرا سيه چو شب تار مىكنى شب عهد مىكنى كه دهم بوسه‌ات به روز * چون روز يادت آورم ، انكار مىكنى از هجر نقطهء دهن خويشتن ، مرا * سرگشته تا به چند چو پرگار مىكنى
گر صد هزار جان دهمش در بهاى بوس * دارد ز من دريغ ز يك بوسه‌اى فسوس ! او در بهاى بوسه ز من جان طلب كند * من زير تيغ ، جان دهمش ناگرفته بوس