شبهاى فرقتم به اميد صباى وصل * چون صوت عندليب بود نالهء خروس
زين آتشم كه مىننشيند فروز دل * گر دل بود چو كعبه ، شود معبد مجوس
سالوس و زهد چند فروشيم پيش خلق * ساقى به بانگ چنگ بده مى على الرّءوس
دريغ !
من از تو رنجه نگردم ، گرم برنجانى * كه داروى دل پردرد و مرهم جانى
مرا كه جان گرامى ندارم از تو دريغ * دريغ باشد اگر خاطرم برنجانى
دلم مگر به دو زلف تو پاىبست شده است * كه همچو زلف تو دارد سر پريشانى
نه دل شود ز تو غمگين ، نه خاطر از تو ملول * بيا كه سهل بود هر جفا كه بتوانى
من از دو زلف تو ترسم كه در ولايت فارس * همى به فكر مبدّل شود مسلمانى
مرا كه سخت ببستى ، چگونه سر ننهم * به زير تيغ تو چون گوسفند قربانى
ز فرق تا به قدم نيست در وجود تو عيب * جز آنكه سختدل و سست عهد و پيمانى
به تيرهروزى و آشفتگى به هم مانند * سر دو زلف تو و روزگار « يزدانى »