درخت خشك افسرده ! * ببين بار و بهارم را
صفاى سايهسارم را و * سبز برگ و سرخ ميوههاى آبدارم را
ببين ، هان جلوههاى روزگارم را
*
چنين گفت آن درخت كوچك گيلاس * با همسايهء خود ، آن درخت بيد
و در آبِ زلال حوض كاشى خم شد و * در روى خود خنديد
درخت بيد * به زعمِ آن درخت كوچك گيلاس
- آن نوميد - * سرى جنباند و نجوا كرد
گره از ابروان واكرد * و لبخندى به تلخى زد
كه يعنى : گرچه عمرى اينچنين بىبرگ و بارم من * و ليكن تا بهار ديگرى اى شوخ !
هنوز امّيدوارم من .
دختر مهتاب
خم شده در چشمهسار روشن و * در آب مىگريد
اى پسرهاى ستاره ! * دختر مهتاب مىگريد