به كوههاى جهان تازيانه خواهم زد * كه سر فروبياريد ، تا فدا بشويد
به روى تكّهء خورشيد داد خواهم زد * كه رعد ، رود بمانيد و بىصدا بشويد
شما ، شواليههاى قرون تاريكى * ز چشمهاى سياه گلم جدا بشويد
ستارههاى جهان مىروند تا شب من * به چشمهاى سياهش اگر رها بشويد
تمام مردم دنيا ز شعر مىگريند * اگر كه معنى اندوه واژهها بشويد
خدا كند اگر از شعرهاى من برويد * هميشه دختر غمگين قصّهها بشويد
به دايى شهيدم مسافر
درخت خشك خميده و جوى آب مسافر * و راه ، راه شكسته ، در اضطراب مسافر
نگاه خيرهء ماتم كنار كوچهء فردا * خيال كاسهء خالى در التهاب مسافر
دو چشم خستهء مادر به روى بالش خيسش * نگاه خيرهء گلدان ، خيال و خواب مسافر
عبور باد و حقيقت ، كتاب باز نخوانده * دو دست كوچك خواهر به روى قاب مسافر
به روى جادهء خونين ، نشان رفتن و رفتن * ميان پنجره اشكيست بر كتاب مسافر
در آينه
شب اندوه سكوت و شب حيرانى من * خسته شد آينه از طرح پريشانى من
در من انگار كسى آمده تا بنويسد * شعرى از خستهترين چهرهء پنهانى من
چون در اين شعر به خود مىنگرم ، مىبينم * از ازل بسته شده نطفهء ويرانى من