سالهايست كه پوشيدهام از آينه راز * شب وصل است كنون لحظهء عريانى من
مىچكد آينه از چشمم و مىريزم اشك * مىرسد باز به من نيمهء نورانى من ؟
در خيابان سكوتم دوسه ديوانهء مست * مىگريزند از اين آينهگردانى من
آه ! افسوس ! من و جاده و باران كه هنوز * مىكند خيس ، من و شعرِ خيابانى من
خاطرات شاد
در خاطرات مزرعه ، يك روز بامداد * با چشمهاى خوابزده ، فكرهاى شاد
« آنجا نگاه كن به چمنها ، درختها * پرچين زرد رنگ افق ، ردّ پاى باد
شايد هنوز چشمه تو را گوش مىدهد » * ناگاه جوى كوچك برخاست ، ايستاد
« من فكر مىكنم كه تو را باز ديدهام * من فكر مىكنم كه تو را داشتم به ياد
هر شب تو خوابهاى مرا رنگ مىزنى * با رنگهاى روشن و برّاق ، بامداد
پر مىكنى خيال مرا با صداى آب * از شرشر خيال خودت ، شاد شاد شاد »
چشمه ، خيال سبز مرا دست مىكشيد * با دستهاى سردش ، بر پاى من نهاد
حالا كنار پنجره ، غمگين و منزوى * بااينكه دور نيست از آن روزها زياد
شايد به ياد عشق تو بود آن خيال سبز * كوچيد روز رفتن تو ، خاطرات شاد
تشنه
دورها ، پشت افق * بر لب رود فرات
تشنهاى مىنگرد پاكى آب * و به خود مىگويد :
كودكان تشنه انتظارى دارند * در دل او چيزيست
مثل بىتابى بغض