تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 746

مساهمون:

ص٧٤٦
سال‌هايست كه پوشيده‌ام از آينه راز * شب وصل است كنون لحظهء عريانى من مىچكد آينه از چشمم و مىريزم اشك * مىرسد باز به من نيمهء نورانى من ؟ در خيابان سكوتم دوسه ديوانهء مست * مىگريزند از اين آينه‌گردانى من آه ! افسوس ! من و جاده و باران كه هنوز * مىكند خيس ، من و شعرِ خيابانى من

خاطرات شاد

در خاطرات مزرعه ، يك روز بامداد * با چشم‌هاى خواب‌زده ، فكرهاى شاد « آنجا نگاه كن به چمن‌ها ، درخت‌ها * پرچين زرد رنگ افق ، ردّ پاى باد شايد هنوز چشمه تو را گوش مىدهد » * ناگاه جوى كوچك برخاست ، ايستاد « من فكر مىكنم كه تو را باز ديده‌ام * من فكر مىكنم كه تو را داشتم به ياد هر شب تو خواب‌هاى مرا رنگ مىزنى * با رنگ‌هاى روشن و برّاق ، بامداد پر مىكنى خيال مرا با صداى آب * از شرشر خيال خودت ، شاد شاد شاد » چشمه ، خيال سبز مرا دست مىكشيد * با دست‌هاى سردش ، بر پاى من نهاد حالا كنار پنجره ، غمگين و منزوى * بااين‌كه دور نيست از آن روزها زياد شايد به ياد عشق تو بود آن خيال سبز * كوچيد روز رفتن تو ، خاطرات شاد

تشنه

دورها ، پشت افق * بر لب رود فرات تشنه‌اى مىنگرد پاكى آب * و به خود مىگويد : كودكان تشنه انتظارى دارند * در دل او چيزيست مثل بىتابى بغض