تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 732

مساهمون:

ص٧٣٢
آشيان شب چنانم شد پناه * كز نگه غم مىتراوم همچو ماه بىتو جانا ، سايهء تنهايىام * چون سكوت شب ، غمى هرجايىام بىتو در شهر فراموشى شدم * خلوتى چون مرز خاموشى شدم اين خلأ را چون تحمّل آورم * زين تهى ماندن چه حاصل آورم

غروب

من غروبم ، غروب دلگيرم * غم‌سراى زمانهء پيرم بر دل از نام من گرانىهاست * سايهء شب منم ، زمين‌گيرم دل آزادگان به تنگ از من * راستى را حديث زنجيرم رهروان را ز نام من بيم است * من غروبم ، غروب ، من ديرم به ستوه‌اند مردمان از من * نه زمان گداى و نى ميرم آسمان خود اسير دام من است * همه استارگانش نخجيرم من نه روزم ، كه چاه خورشيدم * يا نه شامم ، كه نيست شب‌گيرم نيست رنگى مرا به همرنگى * پرتو چشم خشمگين شيرم زادهء روزم و ز بخت سيه * دل تيره شامگه ميرم

كاج و كلاغ

ديريست كه از هم نگرفتيم سراغى * نه پيك و پيامى و نه بزمى نه اياغى طىّ گشت بساط چمن و سلطنت گل * وز باغ نمانده‌ست مگر كاج و كلاغى رفتند حريفان و به‌جا مانده در اين دشت * بر هر سرِ سنگى اثر از دردى و داغى بر قافلهء سرو ، شبيخون تبر را * بىسوك نمانده لبِ جو دامن راغى دانى كه دل از آتش بيداد چگونه‌ست ؟ * بشكسته حبابى سيه از دود چراغى هيهات ! دلى وا شود از باغ و بهارش * آنجا كه گرفته‌ست عنان بومى و زاغى ز آن‌سوى افق‌ها مگر از لطف نسيمى * پيغام رهايى رسد و بوى فراغى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 732 | سيد محمد باقر برقعى