آشيان شب چنانم شد پناه * كز نگه غم مىتراوم همچو ماه
بىتو جانا ، سايهء تنهايىام * چون سكوت شب ، غمى هرجايىام
بىتو در شهر فراموشى شدم * خلوتى چون مرز خاموشى شدم
اين خلأ را چون تحمّل آورم * زين تهى ماندن چه حاصل آورم
غروب
من غروبم ، غروب دلگيرم * غمسراى زمانهء پيرم
بر دل از نام من گرانىهاست * سايهء شب منم ، زمينگيرم
دل آزادگان به تنگ از من * راستى را حديث زنجيرم
رهروان را ز نام من بيم است * من غروبم ، غروب ، من ديرم
به ستوهاند مردمان از من * نه زمان گداى و نى ميرم
آسمان خود اسير دام من است * همه استارگانش نخجيرم
من نه روزم ، كه چاه خورشيدم * يا نه شامم ، كه نيست شبگيرم
نيست رنگى مرا به همرنگى * پرتو چشم خشمگين شيرم
زادهء روزم و ز بخت سيه * دل تيره شامگه ميرم
كاج و كلاغ
ديريست كه از هم نگرفتيم سراغى * نه پيك و پيامى و نه بزمى نه اياغى
طىّ گشت بساط چمن و سلطنت گل * وز باغ نماندهست مگر كاج و كلاغى
رفتند حريفان و بهجا مانده در اين دشت * بر هر سرِ سنگى اثر از دردى و داغى
بر قافلهء سرو ، شبيخون تبر را * بىسوك نمانده لبِ جو دامن راغى
دانى كه دل از آتش بيداد چگونهست ؟ * بشكسته حبابى سيه از دود چراغى
هيهات ! دلى وا شود از باغ و بهارش * آنجا كه گرفتهست عنان بومى و زاغى
ز آنسوى افقها مگر از لطف نسيمى * پيغام رهايى رسد و بوى فراغى