تهى ماندن
اى چراغان از نگاهت شام من * پرشكوه از فرّ نامت كام من
اى سراپا چون بلور آرزو * وى امّيد بىنشان جُستوجو
اى سحرگاه سپيدِ نازها * وى غروب تنگ سينه رازها
اى چو چشمت آسمانها بىكران * اى چو زيباييت خوبى جاودان
اى به گرمى شعلهء مى در تنت * وى به لبريزى چو خُم پيرامنت
اى غرور دشت سرشارى ز تو * وى شكوه باغ پربارى ز تو
اى سرور پنجهء پردازها * نشئهء گرم شراب سازها
اى هماره دشمن صبر و سكون * وى چو دودافشان و چون غم گونهگون
چشمهء جوشان عشقى چون سراب * گردبادى ، نيستت جز پيچوتاب
لذّت احساس در آغوشِ تو * خندهء مستى لبانِ نوش تو
با دو چشمم ژرفىِ درياى غم * با نگاهم خستهتر ز آواى غم
با وجودم خلوتى تا جاودان * با تنم نقشى ز تاراج زمان
با خيالم چون نسيمى دربهدر * با دلم سرد آشيانى منتظر
با گل شعرم ، كه رويش از تو ديد * باوفايم ، كز تو بىمهرى شنيد
در تو پيوستم رگ امّيد را * با تو بزدودم ز خود ترديد را
از تو خلقتهاى باور يافتم * بس حرير مهربانى بافتم
از تو هيچستان چه پُر انگاشتم * زندگى ، پايندگى پنداشتم
مستى از نوش لبت مىخواستم * زين فزونخواهى چه غم گر كاستم
ازچهرو در بىنشان آويختى ؟ * حسرتم را شعلهها انگيختى
كوچ كردى زى كدامين نوبهار * اى پرستو ! زين خزان پايدار
اى نسيم رازدارىها ، مگر * قاصدكها را نمىبينى دگر
آتش عشقم چه خاكستر كنى ؟ * غنچهء شعرم چرا پَرپَر كنى ؟