پيك بنفشهزار
شميم زلف تو پيك بنفشهزار آورد * هزار شكر صبا را كه بوى يار آورد
دل بلازده رنجور بود و رفته ز دست * كه عطر زلف تو پيغام زينهار آورد
خداى را چه تطاول كشيد گل كه سحر * عروس يكشبه را خار در كنار آورد
بيا كه بر سر لطسفت محتسب امروز * چو لاله جام به كف باده آشكار آورد
به زير خرقهى سالوس شيشه پنهانست * نسيم ميكده بويى از اين قرار آورد
ز زهد خشك ملولم چنانكه نرگس مست * ز شبنم سحرى ديده اشكبار آورد
سياهروزتر از دل به پيش چشم تو كيست * چو دلسياه بلا ، سايه روى كار آورد
به خط چشم تو نازم كه در جفاى كارى * به غمزه خون ز دل آهوى تتار آورد
به خونبهاى دلم مىفروش از سر لطف * غبار حادثه در چشم روزگار آورد
ز پرده رفت « همايون » برون حكايت دل * كه سوز سينه هم ، آواز بانگ تار آورد
يا على مدد
خاطر آزرده با دلمردگى بيگانه باشد * پيله را سوراخ كردن خصلت پروانه باشد
راست رو چون تير و بنشين بىامان در چشم دشمن * سيل از سرگشتگى همبستر ويرانه باشد
پاك شو تا بازيابى صحبت اهل صفا را * تا نگردد صاف صهبا در دل ميخانه باشد
خانهى چشم از وفاى مردمك دارد صفايى * كور گردد ديده چون با مردمش بيگانه باشد
چارهسازىها نشايد رهگشايان را به بالا * زلف ساقى بىتكلف همزبان شانه باشد
منتهاى آرزو باشد به راه دوست مردن * رهنورد عشق در جان باختن مردانه باشد
خضر ، فرّخ پى بود ، پاينده با الطاف ساقى * زنده از عشق است و بس آب بقا افسانه باشد
كيست ساقى آن سرافرازى كه گاه بتشكن * پاى لطفش مصطفى صلّى اللّه عليه و آله را افتخار شانه باشد
آفتابى كز غدير خم چو طالع گشت زان دم * سينهى اهل ولا از عشق او خمخانه باشد
نيست با مهر على پروايى از محشر « همايون » * سايهى لطفش نگهدار دل ديوانه باشد