تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 727

مساهمون:

ص٧٢٧

پيك بنفشه‌زار

شميم زلف تو پيك بنفشه‌زار آورد * هزار شكر صبا را كه بوى يار آورد دل بلازده رنجور بود و رفته ز دست * كه عطر زلف تو پيغام زينهار آورد خداى را چه تطاول كشيد گل كه سحر * عروس يك‌شبه را خار در كنار آورد بيا كه بر سر لطسفت محتسب امروز * چو لاله جام به كف باده آشكار آورد به زير خرقه‌ى سالوس شيشه پنهانست * نسيم ميكده بويى از اين قرار آورد ز زهد خشك ملولم چنان‌كه نرگس مست * ز شبنم سحرى ديده اشكبار آورد سياه‌روزتر از دل به پيش چشم تو كيست * چو دل‌سياه بلا ، سايه روى كار آورد به خط چشم تو نازم كه در جفاى كارى * به غمزه خون ز دل آهوى تتار آورد به خونبهاى دلم مىفروش از سر لطف * غبار حادثه در چشم روزگار آورد ز پرده رفت « همايون » برون حكايت دل * كه سوز سينه هم ، آواز بانگ تار آورد

يا على مدد

خاطر آزرده با دل‌مردگى بيگانه باشد * پيله را سوراخ كردن خصلت پروانه باشد راست رو چون تير و بنشين بىامان در چشم دشمن * سيل از سرگشتگى هم‌بستر ويرانه باشد پاك شو تا بازيابى صحبت اهل صفا را * تا نگردد صاف صهبا در دل ميخانه باشد خانه‌ى چشم از وفاى مردمك دارد صفايى * كور گردد ديده چون با مردمش بيگانه باشد چاره‌سازىها نشايد ره‌گشايان را به بالا * زلف ساقى بىتكلف هم‌زبان شانه باشد منتهاى آرزو باشد به راه دوست مردن * رهنورد عشق در جان باختن مردانه باشد خضر ، فرّخ پى بود ، پاينده با الطاف ساقى * زنده از عشق است و بس آب بقا افسانه باشد كيست ساقى آن سرافرازى كه گاه بت‌شكن * پاى لطفش مصطفى صلّى اللّه عليه و آله را افتخار شانه باشد آفتابى كز غدير خم چو طالع گشت زان دم * سينه‌ى اهل ولا از عشق او خم‌خانه باشد نيست با مهر على پروايى از محشر « همايون » * سايه‌ى لطفش نگهدار دل ديوانه باشد