تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 724

مساهمون:

ص٧٢٤
خون دل در جام هستى ريختم ساقى كجاست * تا ببيند در شب هجران قدح‌پيمايىام دهر از من بار بستد آنچه بخشش كرده بود * كرد بر بيكارگى آسان بدل كارايىام نوبهار عمر طى شد ، از جفاى روزگار * نرم‌نرمك كرد بر زشتى بدل زيبايىام گوهر دندان ربود از درج در حرّاج چرخ * لاك و مُهرى كرد بر دكان شكّرخايىام بينى و گوشم عصاكش گشته‌اند از چشم كور * تا گداى شيشه‌ى عينك شود بينايىام سوختم در محفل اغيار عمرى شمع‌وار * عاقبت پروانه‌اى آموخت بىپروايىام از دورنگان نفرتى دارم كه با موى سپيد * خو گرفتم تا نبينم ننگ خويش‌آرايىام خسته بود از بىوفايىها « همايون » زان كه گفت * رشك فردوس است امشب خلوت تنهايىام

دروغ و دوشاب

مويت ز چنگ كودك دل تاب مىبَرَد * رويت به جلوه رنگ ز مهتاب مىبرد چشمت خمار باده و با فتنه‌ى نگاه * از ديده‌ى بلازده خوناب مىبرد لعل لبت كه تشنه به خون است صبح و شام * با نيم‌خنده آب مى ناب مىبرد در آتش فراق تو ويران سراى دل * با دود آه حسرت سيلاب مىبرد چشمت اگر امام شود كاروان دل * در زير تيغ فتنه به محراب مىبرد بر خستگان غمزه چو با ناز بگذرى * حسرت نصيب بخت مرا خواب مىبرد از اشك مستمند حذر كن كه قطره‌ها * چون جمع شد جهان تو را آب مىبرد شهرت گرفت شعر « همايون » كه گفته بود * امروز دوغ رونق دوشاب مىبرد

كاروان ناله

سوز دلى كه همره آه سحر شود * بر جان اهل جور و جفا نيشتر شود بىهمدميم و بسته ز هر سو در قفس * يا رب روا مدار جفا بيشتر شود گلبانگ ما به خلوت غم رقص ناله‌هاست * در رقص ناله آتش دل شعله‌ور شود آخر چو رخنه‌هاى قفس چاك‌چاك شد * تا رفت غنچه از دل ما باخبر شود