خون دل در جام هستى ريختم ساقى كجاست * تا ببيند در شب هجران قدحپيمايىام
دهر از من بار بستد آنچه بخشش كرده بود * كرد بر بيكارگى آسان بدل كارايىام
نوبهار عمر طى شد ، از جفاى روزگار * نرمنرمك كرد بر زشتى بدل زيبايىام
گوهر دندان ربود از درج در حرّاج چرخ * لاك و مُهرى كرد بر دكان شكّرخايىام
بينى و گوشم عصاكش گشتهاند از چشم كور * تا گداى شيشهى عينك شود بينايىام
سوختم در محفل اغيار عمرى شمعوار * عاقبت پروانهاى آموخت بىپروايىام
از دورنگان نفرتى دارم كه با موى سپيد * خو گرفتم تا نبينم ننگ خويشآرايىام
خسته بود از بىوفايىها « همايون » زان كه گفت * رشك فردوس است امشب خلوت تنهايىام
دروغ و دوشاب
مويت ز چنگ كودك دل تاب مىبَرَد * رويت به جلوه رنگ ز مهتاب مىبرد
چشمت خمار باده و با فتنهى نگاه * از ديدهى بلازده خوناب مىبرد
لعل لبت كه تشنه به خون است صبح و شام * با نيمخنده آب مى ناب مىبرد
در آتش فراق تو ويران سراى دل * با دود آه حسرت سيلاب مىبرد
چشمت اگر امام شود كاروان دل * در زير تيغ فتنه به محراب مىبرد
بر خستگان غمزه چو با ناز بگذرى * حسرت نصيب بخت مرا خواب مىبرد
از اشك مستمند حذر كن كه قطرهها * چون جمع شد جهان تو را آب مىبرد
شهرت گرفت شعر « همايون » كه گفته بود * امروز دوغ رونق دوشاب مىبرد
كاروان ناله
سوز دلى كه همره آه سحر شود * بر جان اهل جور و جفا نيشتر شود
بىهمدميم و بسته ز هر سو در قفس * يا رب روا مدار جفا بيشتر شود
گلبانگ ما به خلوت غم رقص نالههاست * در رقص ناله آتش دل شعلهور شود
آخر چو رخنههاى قفس چاكچاك شد * تا رفت غنچه از دل ما باخبر شود