چو دوست خواست كه پيمان دوستى شكند * در اين معامله چونوچرا نمىگيرد
كنون كه لاله « همايون » قدح گرفته به دست * مسلّم است كه رنگ ريا نمىگيرد
در محضر نسيم صبا انجمن يكيست
در بزم غير سوختن و ساختن يكيست * در بر گريز ، جلوهى دشت و دمن يكيست
ترك وطن گسستن ، پيمان مادر است * آزاده را به عزّت و خفت وطن يكيست
ارباب فهم و اهل هنر را نفاق نيست * نامردمى نبود ، اگر ما و من يكيست
لبخند غنچه ، نغمهى بلبل ، شميم گل * در محضر نسيم صبا انجمن يكيست
آزاده را به خدمت ارباب زور و زر * ننگ مديحه گفتن و داغ و سن يكيست
ريش و سبيل و ابرو ، گيسو بود ز موى * مردانگى چو مُرد دگر مرد و زن يكيست
بىهيچ گفتگو نكنم مدح ناكسان * بسيار گفتهاند و شنيدم سخن يكيست
زرد و سپيد و سرخ ، سياه است پيش كور * كر را نواى تارزن و سنجزن يكيست
در انزواى خويش « همايون » به شكوه گفت * در نوبهار مرگ ، چنين زيستن يكيست
دود دل
از غم روز ز مژگان شفق خون مىريخت * يا به كام دل شب ، مه مى گلگون مىريخت
تا بود عيد تو ، ايّام عزاى دگران * مردم ديده بر احوال بشر خون مىريخت
محتسب خون رزان با دف و نى كرده حرام * هرچه خون ريخت به همراهى قانون مىريخت
ساقى مجلس رندان چو شفق باده به دست * دور ما را ز سيهكاسهى وارون مىريخت
سينهام را نبود ، همنفسى ور نه چو ناى * دود دل با نفس سوخته بيرون مىريخت
گردبادم ز گريبان جهان خاستهام * همّتم خاك به پيمانهى گردون مىريخت
گفتمش داغ شقايق ز چه باشد دل گفت * اشك شوق است كه از ديده « همايون » مىريخت