خون از سرش گذشت چو مژگان ارغوان * بيچاره ديده خواست كه صاحبنظر شود
اين اختران شب ، همگى اخگردلاند * اين كاخ فتنه كاش كه زير و زبر شود
در پيش چشم گوهريانست چون خزف * نودولت ار به منصب و زر معتبر شود
خو كرده دل به حلقهى زلفت روا مدار * اين خستهبال سنگ جفا دربهدر شود
خون مىرود ز ديده « همايون » ز هجر گل * چون آرزو به پيك صبا همسفر شود
نوبت اهل هنر
افسرد ، دل به خلوت غم بالوپر كجاست ؟ * زين تنگناى حادثه راه گذر كجاست ؟
صيّاد بسته است ، چو بر مادر نفس * عشقى كه مىكند دلوجان شعلهور كجاست ؟
يكعمر شرح درد نوشتيم و اى دريغ * درمان رنج و نسخهى آغازگر كجاست ؟
گل بوسه زد به ناخن گلچين چو غنچه گفت * با روشنان صبح لباس سفر كجاست ؟
خون مىرود در نافهى آهو كه مَشك و پشك * همسنگ گشته مردم صاحبنظر كجاست ؟
از زهد خشك جان به لب آمد ، خداى را * ساقى چه شد سفينه ياقوت تر كجاست ؟
بر چرخ رفت ناله ز تعزير اهل درد * مستانه نغمه از لب يك رهگذر كجاست ؟
گفتند آسياست به نوبت اگر كه هست * از چرخ پير نوبت اهل هنر كجاست ؟
غم عقده شد ، به سينه « همايون » ز جور شيخ * بر جان شيخ و عقدهى ما نيشتر كجاست ؟
اسير بلا
يكى خبر ز اسير بلا نمىگيرد * و گر گرفت سراغ مرا نمىگيرد
به غير رعشهى پيرى كه دستگيرم شد * بههيچروى كسى دست ما نمىگيرد
ز تاب زلف تو اين يادگار مانده به ياد * كه مبتلاى محبّت شفا نمىگيرد
ز گرمسيرى دوران لاله دانستم * كه گل اجازهى نشو و نما نمىگيرد
ز افتوخيز سرشكم به پاى مردم چشم * بود معاينه كاين طفل پا نمىگيرد
غلام همّت آن دُردنوش يكرنگم * كه نقد صاف ، ز دست گدا نمىگيرد